دیروز رفتم و این دوچرخه را خریدم.

دیروز رفتم و این دوچرخه را خریدم.

این سومین دوچرخه‌ای است که می‌خرم. می‌خواهیم یک روز من و فخریه و همه‌ی اولادها، برویم دور یک دریاچه، در حال دوچرخه سواری، هواخوری کنیم. ده سال است که این مورد، در لیست آرزوها bucket list ، تیک نخورده باقی مانده است‌.

در marketplace فیسبوک قیمت زده بود صد دالر. پیشنهاد دادم ۷۰ دالر. بعد از دو روز موافقت شد و خریدم.

داستان خریدن آن هم این است که از فروشنده لوکیشن و آدرس را پرسیدم و در گوگل مپ، دیدم پیاده حدود یک ساعت راه است. اگر با اتوبوس بروم، سی دقیقه طول می‌کشد و خب تاکسی زودتر می‌برد و بیست دلار کرایه میگیرد. خواستم پیاده بروم. نفس عمیق کشیدم، لباس و کفش مناسب پوشیدم که اگر باران شد، آماده باشم، کلاه ایمنی دوچرخه را هم سر کردم و و راه افتادم به سمت مقصد. به فروشنده پیام دادم که حدود دو ساعت دیگه، خواهم رسید.

جواب داد: that sounds great

یعنی که به نظر عالی می‌آید. و این بار نخست است که با این جمله انگلیسی روبرو می‌شوم.

در روی نقشه، چشمم به پارکی خورد که وسطش آبگیر و دریاچه بود. گفتم در اطراف آبگیر، کمی ایلاگشتی میکنم و بعدش میروم به سمت مقصد، و میدانم بعدها، از این فرصت‌های ایلاگشتی یافت نمی‌شود.

بعد از آنکه اکانت بانکی درست کرده‌ایم و کارت گرفتیم، کمتر پول و سکه را به چشم می‌بینیم و لمس می‌کنیم. بانک‌نوت و اسکناسهای اینجا کاغذی نیست، یک مدل پلاستیکِ لَشم است. یعنی وقتی اسکناس را با چشم بسته لمس میکنی و دست میکشی بهش، از لشمی و لغزندگی آن، یک جوری خوش آدم می‌آید. کما اینکه پول همینجوری هم بوی خوب دارد و هم بهترین موسیقی، شَرَق شَرَق شمارش پول است.

معمولا خرید و فروش از market place، با پول نقد است. از خانه حدود صد دالر ورداشته بودم، سه تا اسکناس بیست دالری، یک اسکناس پنج دالری و مابقی سکه‌های دو دالری و یک دالری و سنت های مختلف‌. در راه یک گلفروشی دیدم و یک گلدان کوچک سانسوریا را با قیمت بیست دالر خریدم. دو دالر و هم تکس گلدان شد!!! و گفتم دولت روی گلها هم تکس می‌گیرد؟ فروشنده که چینی تبار بود خندید و گفت: yes, of course.

یک نکته را به شما بگویم که سانسوریا در گلدان کوچک، بهتر تکثیر می‌شود و جوانه و پاجوش می‌زند.

دوچرخه را خریدم و وقتی میخواستم پول بدهم، گفت از کجا هستید؟ گفتم از افغانستان. داخل کیف پولم را دیدم که چند اسکناس پاکستانی بود. در مدت دو سالی که پاکستان بودیم، هیچ پول افغانی پیشم نمانده بود، همه را به دوستان پاکستانی داده بودم. به فروشنده هم چند اسکناس ده، بیست و صد کلدار پاکستانی دادم برای یادگاری.

هوا ابری و دمای هوا خوب است. در مسیر راه، با یک گوش، پادکست گوش می‌کنم. با گوش دیگر، متوجه صداهای دور و برم هستم. همچون همیشه، ساجق(آدامس) هم می‌جوم.

با خودم فکر میکنم آدمی از زندگی چه میخواهد؟

پادکست تنفسی میگیرد و آهنگ شکیلا را پخش میکند:

منم و چند تا قناری با یه زندگی ساده

یه درخت بید و سایه‌اش، همینم واسم زیاده، همینم واسم زیاده…

در راه بازگشت، شاهرخ زنگ می‌زند که با shan که همکلاسی‌اش است، قرار است بیاید خانه و شب را هم در خانه ما میمانند. گفت با مادر هماهنگ کرده بودم.

می‌خواهم گلخانه درست کنم. گل را نباید فروخت، گل را باید هدیه داد.

As gift,

comme cadeau

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،