فردا، برای بار دوم می‌خواهم بروم به بوستان van dusen bota…

فردا، برای بار دوم می‌خواهم بروم به بوستان van dusen botanical garden.

تازه که به ونکوور آمده بودیم، به دعوت یکی از دوستان، نخستین بار به این باغ زیبا آمده بودیم.

چند هفته قبل، از تارنما و وب سایت آنها، درخواست رضاکاری (کار داوطلبانه) داده بودم و در ماه اکتبر برای سه روز پذیرفته شدم.

یادم می‌آید در اسلام آباد پاکستان، وقتی در حالت انتظار بودیم، به طور وحشتناکی گیم میزدم.

من گیم solitaire میزدم و فخریه گیم water sort puzzle. اولادها هم مثل همیشه گیم Roblox می‌زدند و با discord با هم صحبت می‌کردند.

درواقع، گیم یکی از راه‌هایی بود که میشد این انتظار را به سر آورد.

هیچ چیز بدتر از بی برنامگی و بی حوصله‌گی نبوده و نیست.

نمیشود دائم ورزش کرد، نمیشود دائم در سفر و چکر بود، نمیشود دائم خوابید، نمیشود دایم پادکست گوش کرد، نمیشود دائم درس خواند، اما نمی‌دانم چرا می‌شود همیشه گیم زد. گیم زدن یک جور شوق کودکانه و هوس سیری ناپذیر دارد.

این روزها، وقت کم می‌آوریم. باید مدام خود را مصروف نگاه کنیم و بدویم. چرا که اگر لحظه‌ای به خودمان فرصت بیکاری بدهیم، بلا استثنا، غم و غریبی و غربت به سراغمان می‌آید و شبیه چرخهای تراکتور، ما را له می‌کند. دلتنگی، یک جور درد عمیق دارد. دست خود آدم هم نیست.

دوستان شرقی میگویند: دیگر چه میخواهی؟ بعد از این همه انتظار رسیدی به مقصد، حال کن و حالش را ببر. اما حال کردن و حالش را بردن، به این آسانی هم نبوده.

مجردهایی که اینجا هستند، به من می‌گویند: برو شکر کن که با خانواده و فامیل هستی، مثل ما تنها می‌بودی، باز میدیدی که چه میکشیم.

و واقعا درد غربت طوری است که انگار بر بستری از میخ‌های نوک تیز خوابیده باشی، تمام بدن، نقطه نقطه‌اش درد می‌گیرد. بدتر از درد دندان، بدتر از استخوان درد… و واقعا حتی اگر هم از سنگ باشیم، باز هم ناله می‌کنیم.

بعضی دوستان میگویند: حالا اینجا وطن توست، فکر گذشته را نکن و محکم برو جلو. اینجا، بهترین جای دنیاست، آن وطن هم چندان وطن نبود. هر چه میخواهی، همین جا درست کن، همین جا به دست بیار.

تمام حرفها درست، همه منطق‌ها صحیح، اما مگر میشود؟

من، هر چقدر بی‌خیال می‌شوم و تیر خود را میارم، باز اشک از گوشه‌ی چشمم جاری میشود، دست خودم هم نیست، دلیل‌اش را هم نمی‌دانم.

سعدی ز روزگاران، مهری نشسته بر دل

بیرون نمی‌توان کرد، الا به روزگاران

ناله را کم میکنم، برای خودم چای دم میکنم، تنها در گوشه‌ی آشپزخانه، روی چوکی می‌نشینم و برای فردا، خیال پلو میزنم.

در ایمیل که امروز روان کردند، گفته‌اند که برای فردا، یک بوتل آب با خودم بیاورم و لباس مناسب برای هوای بارانی و آفتاب.

فردا چی بپوشم؟ فردا چه خواهد شد؟

آهنگ گوش میکنم:

روز نخست است که در زندگی، موی ز خساره تراشیده‌ام…

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،