در مدت دو سالی که در اسلام آباد پاکستان بودیم، این عکس مر…

در مدت دو سالی که در اسلام آباد پاکستان بودیم، این عکس مربوط روزهای آخر است.

بعد از یک مدت انتظار بیهوده، تصمیم گرفتم به اعصابم مسلط باشم و در خانه بدخلقی نکنم. مهربان باشم و لبخند بزنم، ولو نمایشی و به زور.

بعد از آن بود که شهر چهره‌ی دیگرش را به من نشان داد. همه مهربان بودند. همه دوست بودند.

اوایل که یک دوچرخه خریده بودم، وقتی برای خرید مواد غذایی با دوچرخه بیرون میرفتم، چون عادت نداشتم چندین بار، دوچرخه‌ام را کنار پیاده رو، بدون قفل، رها کرده بودم و سودا را پیاده به خانه آورده بودم. بعد از چند ساعت یادم میامد که من دوچرخه داشتم، و وقتی می‌آمدم به دکان، می‌دیدم کسی به دوچرخه دست نزده و سالم و سلامت سرجایش است.

اینجا در ونکوور، چندین جا دیده‌ام که دوچرخه را قفل هم کرده‌اند، ولی باز یکی آمده و دوچرخه را برده و از دوچرخه فقط چرخ جلو که به میله‌ای قفل شده، باقیمانده.

پدر من چی فکر می‌کرد که ما چی خواهیم شد و چی شدیم، حالا من هم نمی‌دانم از این اولادها، چی جور خواهد شد.

اما همین‌قدر خوشحالم که خشم و عصبانیت و ناراحتی‌ام را با سیلی، به سر و صورت آنها خالی نکرده‌ام و هربار که اعصاب شارت شده، از خانه بیرون آمده‌ام و فقط دوچرخه را در حد مرگ، دوانده‌‌ام و به یک جای دور و سوت و کور رفته‌ام.

پدرم به “چپاگ عسکری” عقیده داشت، یعنی سیلی که قوماندان و فرمانده به صورت عسکر یا سرباز میزنند و می‌گفت اولادهایم باید حتما از من چپاک عسگری خورده باشند تا آدم شوند.

بعضی دردها، در کودکی به حالت خفته و مزمن است، هیچ نشانی ازشان نیست، اما بعد از ازدواج و بعد از سی سالگی، آرام آرام به سراغ آدم می‌آید. دقیقا در جایی که می‌خواهی از زندگی لذت ببری می‌آیند و عیش را مکدر می‌کنند و می‌روند.

لذت بردن هنر کار دارد. خرکیف شدن، از ته دل قهقهه زدن، بدون اینکه شادمانی کسی را خراب کنی، شاد بودن.

من فکر میکنم شادی و خوشحالی، شبیه آن وعده غذاهای هوسانه‌ای است که هر از چند گاهی باید مقدمات آن را فراهم کرد. باید برایش برنامه ریخت، و شادی را با شادمانی نوش جان کرد، اگنی، اگر لحظه‌ای از حال غافل شویم، هر روز و هر شب خوراک آدم غم است.

مرا عهدیست با شادی، که شادی آن من باشد.

خوش باشید بچه‌ها، و ما را هم در شادیهایتان شریک کنید.

قول می‌دهم در وقت سی و چهل سالگی شما، در مسابقه دوش و دویدن، از شماها کم نیارم و پا به پای شما،جوان بمانم. برای بعد از آن، چیزی را نمی‌توانم وعده بدهم.

پیر، پیر است، ولو که شیر باشد، اما تا هفتاد و هشتاد سالگی، نر واری با شما در پیاده روی و مسافرت، چلنج میدهم.

قول می‌دهم چیزی به نام پیری و زمینگیری در من نبینید.

اما پول و سرمایه و کار و بار با خودتان.

برویم برنامه بریزیم، خر در خروار، پول پیدا کنیم و خرج کنیم. پیدا کردنش هم هنر است، خرج کردن‌اش هم هنری والاتر.

دوستتان داریم. فقط جان مادرتان، کم کم که دارید بزرگ میشوید و قد می‌کشید، با همدیگر مهربان باشید. حتی اگر شده به زور به روی هم لبخند بزنید. شبیه همان حالت‌هایی که ما در اسلام آباد به زور می‌خندیدیم.

اگر هم جنگ و دعوا میکنید، حالت تمرینی داشته باشد که در باشگاه، دو حریف با هم مبارزه دوستانه می‌کنند.

روزگار است، می‌گذرد، بزرگ میشوید و فقط از مهربانیهای همدیگر، خاطره بسازیم.

دوستتان داریم و از ته دل زیاد بخندید که این خنده‌ها، بیشتر از هر چیزی، مرا مست می‌کند عزیزانم.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،