این عکس را دوست و صاحب خانه ما، حبیب خان از اسلام آباد پا…

این عکس را دوست و صاحب خانه ما، حبیب خان از اسلام آباد پاکستان روان کرده است. گیاه موچسب یا Parthenocissus است.

در مدت دوسالی که در پاکستان بودیم، شرایط طوری بود که هر هفته منتظر خروج و برآمدن از آن وضعیت انتظار بودیم.

اگر از ابتدا، مشخص باشد که ما چه مدت باید انتظار بکشیم، شرایط سهل‌تر می‌شد. برای همین دهانه‌ی پرگار و دایره‌ی انتظار را از دو هفته و یک ماه، بردم روی چهار سال و پنج سال و قشنگ یک چارچوب ذهنی برایم کشیدم که تا پنج سال هم قبول است که در اسلام آباد منتظر باشیم.

برای حفظ چارچوب، نیاز به یک نشانه داشتم که رشد و پیشرفت ما را نشان بدهد و یادگار هم بماند. شبیه همان نشانه‌هایی که انسان‌ها از دوران باستان برای ما به یادگار گذاشته‌اند. آن نشانه‌ها، آن آثار، بیشتر از آنکه بیان کننده‌ی هنر و ظرافت باشد، نشان می‌دهد که آدمی چگونه رنجِ بودن را برای خود دلپذیر می‌سازد.

آدمی،

زمانهایی را که مجبور بوده بخاطر سردی هوا در غار بماند، زمانهایی را که در زندان بوده،

زمانهایی را در خانه‌ی پدر به اجبار قالی بافته،

زمانهایی که در زندان‌های مختلف فیزیکی و ذهنی و فکری گرفتار می‌آمده و درگیر انتظار و رهایی می‌شده،

باید این رنجِ بودن را برای خود و دیگران دلپذیر می‌ساخته است.

و اینگونه بوده که هنر و کمال، رشد کرده. وگرنه آدم دچار نابودی و زوال می‌شود.

آدم از شکم سیری سراغ چیزی نمی‌رود. آدمی دچار می‌شود و دچار یعنی عاشق…

و وقتی این عشق، در رگ و پی ذهن یک آدم گرفتار بپیچد، او را دچارِ بودن و ماندن می‌کند و اینگونه، هنر متولد می‌شود.

یک روز اولادها از من پرسیدند تو قبلا این روزهای ما را تصور کرده بودی؟

گفتم من وقتی پانزده سالم بود، بیست سالگی شما را دیده بودم. من همیشه به شوق دیدن جوانی شما، زنده مانده‌ام. اگر نه خیلی وقت پیش، در همان بیست و پنج شش سالگی، به انتهای تمام داستانهای بشریت رسیده بودم. فهمیده بودم دنیا به رنج‌اش نمی‌ارزد و تا مرزهای هیچی و پوچی و خودکشی پیش رفته بودم. چون به دنبال معنای زندگی در نوشته‌های دیگران بودم. بعد از آن بود که فهمیدم زندگی زیسته‌ی دیگران، به درد من نمی‌خورد. برای من معنا نداشت.

و شروع کردم تا زندگی نزیسته خودم را ادامه بدهم. با استراتژی : هر چه پیش آمد، خوش آمد.

من معنای زندگی را در بوی شنبلیله و شوید و ریحان سبز پیدا کردم.

بوی برنج و پلو در خانه، وقتی مهمان آمده باشد، اصل معنای زندگی است.

من زندگی را در لمس پارچه‌های مخمل حس کردم.

زندگی را باید بو کرد، باید با چشمهای بسته، زندگی را چشید، باید حس کرد و بعد از اینها باید آوازش را شنید و خودش را دید.

خیلی وقت است که به توصیه دوستم، وقتی به پارک میروم و میدوم، یا موقع دوچرخه سواری، با گوشی موبایل، آهنگی نمیشنوم و فقط به صدای اطراف گوش می‌کنم. این صدای واقعی زندگی است، نه آن چیزی که از گوشکی (هندزفری) می‌شنویم.

علی‌ایحال، این گلدان کوچک را کنار آن دیوار بلند شش طبقه گذاشتم و شهریار و شاهرخ گفتم: این گیاه هر سال به اندازه یک طبقه از ساختمان شش طبقه، رشد خواهد کرد و آهسته و پیوسته و بعد از شش سال، خود به بالای بام می‌رساند. تا آن موقع من و شما هم باید رشد کنیم، پیشرفت کنیم و در درس و مکتب، چیزهای جدید یاد بگیریم.

در واقع، میخواستم خود را از زندان ذهن‌ام رها کنم.

هر روز که آنها لباس مناسب‌تری به تن داشتند و شادتر بودند به آنها می‌گفتم: کنار گیاه بایستید تا عکس بگیرم و آنها هم گاهی با خوشحالی و گاهی با اکراه، کنار گل و گلدان عکس می‌گرفتیم.

امروز، انتظار خلاص شده، به مقصد رسیده‌ایم و اولادها، با شوق به سوی درس و مکتب خود می‌روند. من و فخریه هم می‌رویم سر کلاس انگلیسی. با شاگردانی که از کشورهای مختلف اریتره، مالی، چین، ویتنام، ایران، افغانستان، بنگلادش و هنگ کنگ هستند.

تا دو ماه قبل، هیچ امیدی به هیچ چیزی نداشتیم، جز رشد روزانه همین گیاه و امروز بعد از دو ماه، وقتی دیدم گیاه خود را از مرز طبقه دوم هم رد کرده، خوشحال شدم.

اما از طرفی، حالا به حجم دلتنگی‌هایم اضافه شده است. بر علاوه دوستانم در ایران و افغانستان و کابل، پشت دوستان پاکستانی و خانه‌ای که این همه مدت در آنجا زندگی کردیم هم دیق شدم.

ممنون همه شما خوبان هستم که باعث آرامش و شادی ما بودید.

I’m so lucky to have you.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،