دیروز صندوقک پُست را باز کردم. دیدم پنج تا مکتوب آمده، بر…

دیروز صندوقک پُست را باز کردم. دیدم پنج تا مکتوب آمده، برای پنج نفر از ما. PR کارتهای ما بود. برای دو تا از بچه‌ها هنوز صادر نشده و در جریان است.

در این دو ماه، ما یک ورقه کلان داشتیم که از آن به عنوان شناسایی استفاده میکردیم.

اما حالا خوب شد که یک کارت کوچک داریم و کمی هویت بیشتری پیدا کردیم.

این عکس من از دیدگاه PR کارت است. آمدم از کارت عکس بگیرم، کامره در حالت سلفی بود، از خودم عکس گرفتم.

داشتن هویت چیز خوبی است. اگر چه در طول بیست و پنج سال مهاجرت در ایران، آنقدر از برخورد استانداری تهران، و از واژه‌ی اتباع بیگانه، بی هویتی کشیدیم که دیگر تصمیم گرفتم هرگز، هویتم را به یک برگه کاغذ یا یک کارت کوچولو، بند نکنم. کاری کردم که هویت‌ام همیشه در مشتم باشد.

بعد از اینکه برگشتم کابل، همیشه تذکره و پاسپورتم گم و گور بود. چون برایم مهم نبود. تا سالها، حتی حساب بانکی نداشتم. تا اینکه مجبور شدم یکی درست کنم.

حالا، بعد از این همه مدت، در آستانه‌ی چهل و چند سالگی، صاحب یک کارت شدم که در یک گوشه‌اش عکس سرخ رنگ قشنگی از برگ درخت افرا Mapple leaf است و با آن میتوانم گواهینامه رانندگی و حساب‌های بانکی مختلف و ماستر کارت و ویزا کارت بگیرم. میتوانم شرکت ثبت کنم یا برای کار در جایی استخدام شوم. حالا میتوانم سفارشات دامینهای .ca را ثبت کنم.

این کارت بیشتر از من غلامرضا است. بهتر از من، مرا معرفی می‌کند.

برای همین فکر کردم دیدم سوژه‌ی بدی نیست که خودم را از نگاه کارتم ببینم.

می‌خواهم موهایم را کوتاه کنم. از حالا تا بهار، یعنی تا اواخر ماه March دوباره در بیاید. اگر دیدید در عکسهای بعدی، زینال بندری و جمشید آریا شدم، تعجب نکنید. جو گیر هم نشدم. با برنامه دارم پیش میروم و این کوتاه کردن مو، جزئی از برنامه خودم هست.

دیشب هم در یک مراسم ویژه مهاجرین در یک کلیسا رفتیم، نان بدمزه خوردیم و رقصیدیم. کاش میشد در مسجد هم رقصید. البته باید یک فکری به حال رقص گروهی افغانستانیها کرد. اتن خوب است اما جالب نیست. به یاد مراسمهای عروسی در کابل افتادم که آنقدر صدای موزیک را بلند می‌کردند که آدم کر میشد. و تمام محفل‌های عروسی، کپی پیست‌های ناشیانه از همدیگر بودند.

پرده اول، پرده دوم، گنجشگگ، قرصک پنجشیر و اتن و آهسته برو و گهگاهی پیشپو هزارگی.

خوشی و شادی هر وقت و هر جا باشد، نیکوست.

در برگشت، با همان لباس‌های محلی، سوار اتوبوس شدیم و آمدیم خانه. همگی با لبخند به طرف ما نگاه می‌کردند.

می‌خواهم بیخیال هویت و سند و مدرک باشم.

می‌خواهم خودم باشم نه یک قطعه کارت پلاستیکی.

من خودمم، نه خاطره

منظره‌ام، نه پنجره

من یه هوای تازه‌ام

نه انعکاس حنجره

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،