از وقتی بیست و پنج سالم بود، فکر میکردم دیگه پیر شدم.
هر بار که جلوی آینه ایستاد میشدم، دستی به موهایم میکشیدم و انتظار کچل شدن و سفید شدن موهایم را داشتم.
اما تا به الان که حدود بیست سال از آن روزها میگذرد، به این نتیجه رسیدهام که این جوجه تیغی با این موهای سیخ سیخی، همیشه کله سیاه باقی خواهد ماند. و بادمجان بم، آفت نداره.
احساس پیری و زوال و ضعف، همیشه بوده و هست. اما هر از چند وقتی خود را از قید و بندهای بیخود رها میکنم، هر روز احساس میکنم از نو متولد میشوم.
گفته بودم که امسال در جشن تولدم، شمع یک سالگی گذاشتم و مبدا و مبنای سنام را امسال گذاشتم.
حالا کم کم دارم اثرات این تصمیمام را واقعا میبینم.
برای ذهن، هر چیز یک نسبت دارد. گرم، گرمتر، سرد، سردتر، دور، دورتر، زیبا، زیباتر. ذهن زیاد با خطکش و گونیا و نقاله کار ندارد. بیشتر به کلیّت و انسجام نگاه میکند. همانطور که میشود چت جی پی تی را فریب داد، ذهن هم دوست دارد فریب بخورد.
امسال یک قلمهی جدید از گذشتهی خودم را در یک گلدان کاشتم. اگر چه در حافظهام، هنوز بقایای گذشته وجود دارد، اما هر روز و هر هفته، احساس میکنم شاخ و برگهای جدید در وجودم رشد میکنند.
سوالی که برای من باقی مانده، این است که چرا اکثر دوستان میگویند: هوش کرده باشی با افغانها و ایرانیها نگردی.
وقتی میپرسم: چرا؟ مشکل چیست؟
میگویند: اینها چیزی ندارند که بخواهی ازشان یاد بگیری، تمام فکر و ذکرشان شکم و خشتکشان است. اکثرن هم به دروغ خود را ناکار و معیوب و معلول و دیوانه و روانی سر میدهند تا پول مفت از دولت بگیرند. بیشتر هم به فکر پوره کردن سیال و سیالداری هستند.
من هم میگویم: چشم! صحیح میفرمایید.
اما باور کنید نمیشود اینگونه زندگی کرد. خیلی بی رحمی است. و باز به این فکر میکنم که حتما یک چیزی هست که مردم خود ما چیزهایی میگویند. اما خب، مثل همهی موارد اجتماعی، همیشه درست نیست.
نسل جدید روی کار آمده در کانادا، زیاد خود را متعلق به ایران و افغانستان نمیداند. کاری هم ندارد که کیست و کجاست.
من هم بیشتر به گلها و درختها و سنجابها و مدل موی سگها توجه میکنم و دنبال لقمه نانی و گوشهی امنی برای خانواده.
از ۲۰۱۲ به بعد یاد گرفتم تصمیمگیریهایم بر اساس آمار و دیتا باشد نه بر اساس آنچه در ذهنم جریان دارد و هر چیز را اول روی کاغذ بیاورم و بر اساس مدل pain & gain آنها را سنجش کنم.
حالا هم یک لیست از دوستها و آشناها دارم تهیه میکنم.
با کیها نشست و برخواست کنم.
من فکر میکنم خانواده باید در اولویت تصمیمگیریها باشد. مگر اینکه بخواهم یک کارهای خارقالعادهتری کنم.
بعضی دوستان هم میگویند: خانواده خوب است. اما وقتی اولادها جوانتر شدند، نشود که احساس کنی چوب سوخت قرار گرفته باشی و کار هم از کار گذشته باشد.
بهر حال، ورزش، تغذیه، کار ، روابط و مناسبات مهم هستند.
آدمی نیاز دارد حرف بزند، شعر و ایکسشعر بگوید.
من میتوانم به انگلیسی، جمله بگویم، منظورم را بفهمانم. ولی صد سال نوری هم بگذرد، نمیتوانم شعر و مخصوصا ایکسشعرها را متوجه شوم. اینها هنوز فارسی است. بیشتر از تهرانی هم کابلی و مزاری است.
برای همین است که هر هفته اگر یکبار، پادکست وطنی گوش نکنم، میمیرم.
چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید…
دوست دارم اولادها که کلان شدند، شبیه جوجه پرندهها، هر کدام از خود خانه بسازند و ما را یک کمی تنها بگذارند.
ما به تنهایی نیاز داریم گاهی.
امروز، هوا بارانی و دلچسب است. فردا هم شنبه و یکشنبه.
امروز چکار کنم که فردا و پس فردا، بیشتر خوش بگذرد؟
Networking, planing, strategy, wage, business card, talking, contact, talent, skill, knowledge, mentor, idea, push, support and support and support and support always.
I love you ❤️


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
