ناوقت شب است. بی‌بی از خواب بیدار شده و در خانه می‌گردد، …

ناوقت شب است. بی‌بی از خواب بیدار شده و در خانه می‌گردد، رفته آشپزخانه و تق تق صدای ظرفها می‌آید.

بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم و گفتم: بی‌بی، چی شده؟

گفت: می‌خواهم ظرفها را بشویم. اینجا کجاست؟ فخریه چی شد؟

آرام از شانه بی‌بی گرفتم و گفتم: بی‌بی برو بخواب. دلجمع باش، اینجا خانه ما است. همگی دور همدیگر هستیم.

بی‌بی دوباره پرسید: فخریه کجاست؟

گفتم همینجا است. خواب است. تو هم برو بخواب. اگر تشنه شدی که آب بخور.

گفت نه تشنه نیستم. میرم خواب می‌شوم.

حالا خوابم نمی‌برد. بیدار مانده‌ام. یکی از بهترین راه‌ها برای خوابیدن، خواندن کتاب است. تا کتاب را باز می‌کنم، انگار قرص خواب خورده باشم. اما در این وقت شب، چشمهایم یاری نمیکند که دقیق بمانم. این عکس سلفی از خودم را گرفتم و کتاب را کنار می‌گذارم و شروع میکنم به نوشتن.

به یاد فیلم جدایی نادر از سیمین می‌افتم.

پدر او آنطرف بود، مادر ما این طرف.

هیچوقت نمی‌خواهم حتی فکر کنم که بی‌بی مزاحم ما است. اگر چه گاهی واقعا حوصله سر می‌رود و به نقطه‌ی جوش می‌رسیم. اما یاد گرفته‌ام سوپاپهای اطمینان را باز بگذارم و به خودمان و دیگران آسیب نرسانم.

تنفس عمیق، نوشیدن آب، قدم زدن و آواز خواندن، خیلی کمک می‌کند تا حال و هوا عوض شود.

یک روز که از کلاس درس انگلیسی به سمت خانه میامدیم، فروهر زنگ زده بود و پشت تلفن، گریه میکرد. بی‌بی حالش‌ خوب نبود. دوان دوان به خانه رسیدیم و با کمکهای اولیه‌ای که فخریه بهتر بلد است و داکتر یاد داده، بی‌بی را سرحال آوردیم.

ای کاش قبلا، به فکر انگلیسی میبودم و این روزها، زودتر شروع به کار می‌کردم. اگر چه هر چقدر که یاد بگیریم، باز هم کم است.

پسر برادرم از ایران زنگ زده بود، می‌گفت عمو چطوری؟ کچل کردی چرا؟ شدی عینهو باباجون خدابیامرز.

خندیدم و گفتم: کار ژنتیک است عمو. دست خود آدم نیست. فقط تلاش میکنم شبیه باباجون، تندخو و پرخاشگر نباشم. همین یک کار را بتوانم خوب اجرا کنم، و مهربان‌تر باشم، کافی است.

کمی قصه کردیم، میگفت میخواهد برود دنبال کار بنگاه‌داری و خرید و فروش املاک، مثل همیشه تشویق‌اش کردم و گفتم بالاخره هر کسی تلاش کند، راه خودش را پیدا می‌کنند. پدرم چی فکر می‌کرد و ما چی شدیم؟ تو هم تلاش کن و به جز فارسی، با یک زبان دیگر هم آشنا شو و یاد بگیر.

اوایل سخت است، اما کم کم حال می‌دهد.

پلکهایم دوباره سنگین شد.

بیشتر واژه‌های افغانی من، قبل از اینکه کابل بیایم، هزارگی بود. چیزی بود که از پدر و مادر و اطرافیان‌مان در ایران یاد گرفته بودیم. تمام مردم کابل، هزارگی صحبت نمی‌کنند. مثلا به تخم مرغ، خَیگینه نمی‌گویند. فارسی یاد گرفتن ما هم کم جنجال نداشته. نامش فارسی است. ولی واقعا پراکنده و پهناور و مختلط است. حتی فارسی شهری و روستایی متفاوت است.

هنوز دارم به کلمه‌ی stick و sticker فکر میکنم. خوب است یک مصروفیت فکری دارم. اگر نه دیوانه میشدم.

دست، دستمال، دستکی، دستک، دستی، دستگیره، دستاب، دستار، دستنبو، دسترسی، دستاویز، دستبرد، دستگیر، دستکش، دستباف، دستلاف، دست‌دوز، دست‌آموز، دست‌چین، دسترخوان، دسترنج، دستاورد، دست به دست…‌

دره به دره، هوای پغمان به دره

دستمال نگار شوم که بادم ببره

بادم ببره، به سوی یارم ببره

سر در بغلش مانده و خوابم ببره

سر در بغلش مانده و خوابم ببره

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،