دیروز یک عالمه نوشته بودم که یک پیام آمد و تا پیام را دیدم و برگشتم، همه چی پرید؛
اولش مغزم دود کرد، بعد بیخیال شدم و خواستم از اول بنویسم، اما هر چه تمرکز کردم، چیزی به یادم نیامد که چی نوشته بودم!
دیروز، حالم خوش نبود، کمی بیحال بودم و تخت گرفتم استراحت کردم. بعد از چاشت هوس آببازی کردم. به اولادها گفتم میآیید برویم حوض آببازی ؟ هیچکی نیامد، یا فرصت نداشتند یا کار خانگی داشتند. وسایلم را ورداشتم و تنها راه افتادم. در بین راه یادم آمد مغازه چینی که تخمه آفتابگردان و تخمه کدوی بریان نشده میفروشد ساعت شش عصر بسته میشود و اگر تخمه میخواهم باید اول کمی تغییر مسیر بدهم و تخمه بخرم. پیچیدم به سمت دکان تخمه فروش چینی. دو سه کیلو تخمه آفتابگردان و سه چهار کیلو تخمه کدوی سفید رنگ خریدم. همه را داخل یک کیسه پلاستیکی به قول خودشان، seal کرد و انداختم بین وسایل آببازی.
سر خرم را کج کردم به سمت حوض و خیال پلو میزدم که چطور از روی تخته شنا، شیرجه بزنم داخل آب و چطور در داخل Hot tub, بدنم را رها کنم به حال خودش.
داخل حوض که بشی، بیشترین چیزی که توجه آدم را جلب میکند، خالکوبیهایی است که روی بدن آدمها میبینی. هر کی ورداشته یک چیزی زده روی بدنش به عنوان یادگار.
بعضی طرحها، واقعا ظریف و هنرمندانه و فیلسوفانه هستند و بعضی دیگر، نئشهگی حوض را از سر آدم میپراند، از بس که بی ریخت و بی مفهوم و کج و معوج رسم شدند.
قشنگ مشخص است که پول خالکوب را به مقدار کافی نداده و یارو هم طرحها را ریده بر بدن جناب.
یکی از همکلاسیهای پسرم هم با پدرش آمده بودند آببازی. باور کنید دو نفری آنقدر در طول حوض شنا کردند که از حساب تیر بود. نشد که بشینیم لب حوض و دو سه کلمه با هم حرف بزنیم. آنقدر یک نفس شنا کردند و رفتند و آمدند که حوصلهام سر رفت و منم چند دور همراهیشان کردم. اما نفس کم آوردم و دست و پایم انرژی نداشت. اما آنها معلوم بود تارگت داشتند و حالاحالاها ول کن ماجرا نبودند.
از حوض بیرون شدم، حالم خوب شده بود، یک مشت تخم کدو هم ریختم داخل جیب کاپشنام و آهنگ چکاوک و پرندهی مهاجر داریوش را پلی کردم. جای شما خالی، خیلی حال داد. کمی اشک ریختم، کمی بلند بلند با جناب داریوش همخوانی کردم، و بیشتر با درختهایی که سر راهم میدیدم، حرف زدم. زیر یک درخت بیست سی ساله نشستم. خوب به حرفهایش گوش کردم. گفت تو هم اینجا مثل من ریشه میدوانی، نگران نباش، پرندهها میآیند و بین شاخ و برگهایت لانه درست میکنند و بهار و زمستان های زیادی را میبینی. برو خوش باش و از هوا لذت ببر. ما هم کنارت هستیم.
از درخت تشکر کردم. کمی تخمه کدو بهش تعارف کردم، خندید و گفت میل ندارد، اگر نوشیدنی چیزی دارم بهتر است. منم از شیرهی جانم به پای درخت ریختم!! درخت هم مست شد.
وقتی به پای درخت شاشیدم باز هم یک حس خیلی خوب پیدا کردم. احساس کردم تمام ناامیدیها و طلسمها و یأس ها، دود شدند و رفتند به هوا.
تا هنوز دارم فکر میکنم دیشب چه نوشته بودم؟ هیچ چی یادم نمیآید. جملهای قدیمی به یادم میآید:
پرستویی که سفر را مقصد خود میداند، از ویرانی لانهاش نمیهراسد.
من درختم؟ یا پرستو؟ یا گل و بوته؟ یا هوا و ابر؟ یا سفر؟ یا پریشانی و ویرانی؟ یا من خود بهارم؟
هر که و هر چه هستم مهم نیست؛
برای فعلا، همین که هستم، کافی است. بیشتر از این نمیخواهم فکر کنم و اسیر نابسامانی شوم.
به درخت قول دادم وقتی پولدار شدم، با نوشیدنیهای بهتری برمیگردم پیشاش، فعلا همین را از این درویش بپذیرد.
ریشههایم زخاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن…
ممنونتام درخت…


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
