چند روز پیش، برای رضاکاری(volunteer) رفته بودم به یکی از …

چند روز پیش، برای رضاکاری(volunteer) رفته بودم به یکی از این کامیونیتی گاردن‌های شهر.

یکی که از جمله بهترین کامیونیتی گاردنهای سطح شهر ونکوور است و سیستم مدیریت و مشارکت آن فعال و خلاق است. در محله little mountain.

بعد از گفتگو و تبادل نظر، وظیفه‌ی من، حمل مالچ با فرغون، برای درخت ماگنولیا ‌و انواع بوته‌های تمشک بود.

اینجا مالچ از تراشه‌ها و خرده‌های چوب و تنه درختان تهیه میشود. معمولا شاخه‌های اضافی درخت را که قطع میکنند، آنها را داخل یک دستگاه می‌اندازند که خرد خرد به حالت چیپس میکند و یک مدتی در جایی آنها را انباشته میکنند تا پوسیده شود و بعد از آن به عنوان پوشش خاک و مالچ استفاده میشود که البته این نوع مالچ، خاصیت نوتروشن و تغذیه هم دارد.

موقع پر کردن فرغون بودم که لابلای مالچ ها، چشمم به این «تشله‌‌ی شرابی بی پر» افتاد. آنرا برداشتم. خیلی کیف کرده بودم.

یادم آمد در ایام کودکی، پدرم گاهی اوقات از سر کار که می‌آمد، در جیب خود چند تا تشله هم می‌آورد و آنها را با یک لبخند خاصی به سوی ما پرتاب می‌کرد. مخصوصا وقتهایی که برای لایروبی جوی آب در منطقه‌ی «قلعه‌گبری» شهرری می‌رفتند.

ارزشمند ترین نوع تشله آن‌زمان تشله سه پر بود. تشله سه پر پرچمی. با رنگهای سرخ و سبز و سفید. که رنگ پرچم ایران بود. بچه‌های ایرانی آنرا «تیر دست» و بچه‌های افغانی آنرا «سانقه» می‌گفتند. و تابستان کوچه‌ها و خرابه‌های خاکی، پر می‌شد از میدان‌های تشله‌بازی. انواع و اقسام بازی فردی و تیمی با تشله. از میدان‌های دوستانه بگیر تا میدان‌های صد تایی و دویست‌تایی که واقعا تماشای برد و باخت آنها دیدن داشت.

در مدرسه، یک ناظم داشتیم به نام آقای بابایی که دو زن داشت و در همان محله زندگی می‌کرد، در مدرسه همواره ما را از تشله‌بازی منع میکرد و اگر گاه‌گداری موقع بازی ما را غافلگیر میکرد، کمربند خود را باز میکرد و ما را به باد کتک می‌گرفت و ما هم میدان را رها کرده و می‌گریختیم و تشله‌های بی صاحب ما را جمع می‌کرد. جالب اینجا بود که همان تشله‌ها را در دست بچه‌های خنگ و تنبل آقای بابایی می‌دیدیم که برای بازی به کوچه می‌آمدند. و برای پس گرفتن تشله‌هایمان از دست اولادهای آقا ناظم نقشه‌ها می‌کشیدیم.

بدتر از آقای بابایی مادربزرگ خودم بود که هر وقت تشله ما را می‌گرفت، یک راست آنرا داخل چاه تشناب می‌انداخت و یک آفتابه آب هم روش که این مسیر برای ما بی بازگشت بود!!!

دشمن درجه یک پاسورهای فوتبال و هواپیما و موتورسیکلت و تشله‌های ما، در اصل مادرکلانم بود.

پاسورهای نازنین ما را پاره پاره میکرد و من و دایی‌های هم سن و سال‌ام، اشک بود که می‌ریختیم.

هرگز در این مسایل تشویق نشدیم و همواره عطش داشتیم.

چند روز قبل، به توصیه‌ی یکی از دوستانی که سی چهل سال است در کانادا زندگی میکند، از یک کازینو دیدن کردم. میخواهم بچه‌هایم را با بازی پوکر و سایر بازیهای کازینو آشنا کنم. اما هیچکدام رغبتی نشان نمیدهند. همگی سرشان در بازی Roblox و Minecraft و انجام تکالیف مدرسه است.

خودم به تنهایی میروم به کازینو و بازیها را تماشا میکنم.

خودم به تنهایی میروم حوض و آب‌بازی میکنم.

خودم به تنهایی میروم دوچرخه سواری و پیاده روی های بسیار طولانی. آنقدر پیاده پیاده می‌گردم که بیشتر از آنکه از گشتن خسته شوم، از بیهودگی روزهایی که برای زیستن می‌گذرانم خسته میشوم. نمیخواهم کبر کنم و ناشکر باشم. اما این روزها، این روزهای تخمی، حتی بدتر از روزهایی است که در اسلام آباد انتظار می‌کشیدیم.

من هیچ چشم‌انداز و به قول معروف Prospect جذاب و جالبی برای زندگیم نمی‌بینم. هیچ هیجان و شعفی برایم وجود ندارد.

فکر میکردم کانادا که رفتیم چقدر می‌نوشم، اما به قول آوازخوان تاجیکی:

جان می‌رقصه دلم، جانانه می‌رقصه دلم

جوی خون نوشیده و مستانه می‌رقصه دلم…

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،