چند روز میشه که تصمیم گرفتم به طور جدی کتاب بخرم، کتابهای یک دلاری و دو دلاری. یک رسمی اینجا وجود دارد که مردم کتابهایی را که نیاز ندارند را میآورند به کتابخانهها اهدا میکنند و در هر کتابخانه معمولا یک بخش ویژه کتابهای دست دوم و بسیار ارزان وجود دارد. کیفیت کتابها خوب است. اگر چه این روزها کسی چندان کتاب نمیخواند و گوگل و چت جی پی تی مشکل گشای هر سوال و کنجکاوی است.
اما باز هم خواندن کتاب، برای نسل من، لذت و نوستالوژی خاص خودش را دارد.
چند ماه قبل بود که در نمایشگاه بهاری Vancouver Master Gardner یک بار موتر کتابهای ارزان در مورد باغداری و گلکاری و گیاهان را به هشتاد دالر خریدم و هر از گاهی آنها را ورق میزنم و بیشتر مقدمه و تصاویر و طرحهای کتاب را میبینم. دخترم با من بحث دارد که وقتی تو کتاب نمیخوانی چرا آنها را میخری؟
اما این کتابها با این کیفیت چاپ و عکسهای رنگی، از جمله آرزوهای من بوده است. یادم است در دوران تحصیل، بیشتر کتابها و چپترهایی که خواندیم فتوکاپی سیاه و سفید و بی کیفیت بودند و اگر نسخه اصلی کتاب را میخواستیم بسیار به سختی میشد آنرا از کتابخانه شخصی استاد به امانت گرفت.
حالا هم تصمیم گرفتم تا جایی که میتوانم در مورد باغداری و گلکاری و سبزیکاری و کشاورزی، کتاب ارزان بخرم. تو فکر کن با پول یک گیلاس قهوه، بشود پنج کتاب خوب خرید.
بعدش میخواهم کتابها را جمع و جور کنم و به یک طریقی روان کنم افغانستان تا هر کسی که علاقمند گل و گیاه است آنها را بخواند. یا عکسهایش را ببیند و دلشاد شود.
دیروز از آن روزهای خوب بود. به کتابخانه باغ گیاهشناسی VanDusen Botanical Garden رفته بودم. یک مقدار پول نقد، همرام داشتم و گفتم همگی را کتاب میخرم. خانم Marina Princz آنجا به عنوان داوطلب، در کتابخانه کار میکرد. گفتم همه کتابهای ارزان را میخوام بخرم. با تعجب پرسید: همگی را میخوای بخری؟
گفتم بله، میخواهم آنها را در فرصت مناسب، همراه بار و پرزهجات موترهای کرولای کانادایی به افغانستان روان کنم.
یکی از دوستان در کار پرزهجات موتر است و وعده داد که میشود گاهی تولبکس موترهایی را که به افغانستان صادر میکند را پر از کتاب کنم و بدون هزینه برایم این کار را میکند.
همراه Marina, از افغانستان و باغ بابر قصه کردیم. از اوضاع و احوال و داستان مملکتی که برای من تکرار و تاسف و ترس را به همراه دارد و برای دیگر دوستان احساس همدلی و همراهی.
مارینا، دو نفر دیگه از دوستانش را نیز با من آشنا کرد. یکی از آنها که پارتنر مارینا بود، متخصص در زمینه کامپیوتر بود و الان نامش از یادم رفته و دیگری آقای Dan یا همان دانیال، که در یک دانشگاه به نام سیمون فریزر مسیول برگزاری دورههای لیدرشیپ و طراحی کلاس و برنامه آموزشی است. همچنان که با Dan صحبت میکردیم، صحبت از زندگی و اولادها و فرهنگ شد.
گفتم کانادا تنها کشوری بود که وقتی وارد شدیم با ما گفتند:
Welcome to Canada
قبل از آن هیچگاهی کسی به ما ولکم نگفت. حتی وقتی که به عنوان مهاجر متخصص و تحصیلکرده از ایران به افغانستان برگشتم. یا وقتهایی که برای سفر یا شرکت در نمایشگاه و سمینار و غیره با پاسپورت افغانستان به بقیه کشورها سفر میکردیم،احساس ولکم به وجود نمیآمد.
به Dan گفتم: برای علاقمندان به کتاب، راهی گذاشتهاند که بشود کتابهای ارزان خرید، آیا راهی وجود دارد که بشود به هزینه خیلی کم تحصیلات دانشگاهی را ادامه داد؟
دان لبخند زد و گفت: اتفاقا تخصص و تجربه من در مورد همین چیزهاست که بتوانیم در موسسات آموزش عالی، راهی ایجاد کنیم که کسانی که واقعا علاقمند به ادامه تحصیل هستند، وارد شوند.
در این مورد قرار شد در فرصت مناسب ببینیم و صحبت کنیم.
چیز جالب دیگری که بود، نزدیک شام، همراه فخریه برای خرید نان و سبزیجات به فروشگاه پرشیا رفتیم، که از قضا دوباره Dan را در فروشگاه دیدیم و هر دو خندیدیم که در یک محل همسایه هم هستیم.
این روزها، روزهای سختی است. هنوز به قول خسور خدابیامرزم، پیاز ما بیخ نگرفته و ریشه های ما محکم نشده است. کار و بار دلخواه را شروع کردیم اما هنوز خوب سور نگرفته. و سر ماه که میشود هول و هراس پوره کردن کرایه خانه و مخارج آب و برق و گاز و اینترنت و تلفن به جان آدم میافتد. همان احساسی که در اوایل ازدواج آدم دارد. چرخهی آب و نان و آرد و گندم.
بهرحال، همین که نفس میکشیم و جمله زندهجان به حساب میآییم و چراغ امید زنده است، به فال نیک میگیرم و با تمام توان به پیش میرویم. میدانم قبل از پنجاه سالگی بازنشست میشویم و میرویم به سیر و سفر و سیاحت جهان پهناور. از غرب تا شرق ، از شمال تا جنوب. شبیه مارکوپولو.
من،
حتی اگر یک روز از عمرم باقی مانده باشد،
یک باغ پر از گلهای لاله،
در دامنه کوههای پغمان کابل میسازم.
من برای چنین روزی،
هر روز یک ساعت بیشتر کار میکنم،
و با پول آن یک پاکت پیاز گل لاله میخرم.
من،برای یک چنین روزی،
زندگی میکنم و جان میدهم.
پ.ن: سالگیره من و Dan هم در یک روز است.







![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
