ساعت 5 عصر روز جمعه است. آمدهام به مجموعه تفریحی Hillcrest تا تنی به آب بزنم. اینجا حوضهای آببازی درهم است، اما برهم نیست و نظم و آرامش و متانت برقرار است.
در کنار حوض آببازی، زمین اسکیت هم دارند و تماشای یخمالک بازی بچهها در زمین، برایم آرامشبخش است.
دیشب در یک مراسم شب شعر با عنوان: بررسی سابقه شعر اعتراض، شرکت کرده بودم. دیر رسیدم. آدرس را اشتباه رفته بودم. به جای اینکه به کتابخانه وست ونکوور بروم، به کتابخانهی نورث ونکوور رفته بودم. از آنجا هم با خودم گفتم میروم به مراسم، ولو اینکه به یک دقیقهای آخر برنامه برسم. که همانطور هم شد. اما در آن دقایق آخر، دوستان خوبی پیدا کردم.
خانم سبزواری که گل سر سبد و باعث و بانی این دورهمیها است.
یک آقای روشندل از افغانستان به نام امید با عصای سفید هم در برنامه بود. یکی از مجریان برنامه هم روشندل بود.
با آقایی به نام امیر هم آشنا شدم که قبلا در دانشگاه شریف رشتهی هوافضا خوانده بوده و حالا از پایههای اساسی و اصلی برنامه گسترش زبان فارسی در کانادا است. او بهتر از من منیژه و واصف باختری و سهیل سنجر را میشناخت و با آنها از نزدیک کار کرده. گفت در برنامهای که در آمریکا گرفته شده بود عکاس برنامه ایشان بود.
قرار شد هر کاری که از دستم برمیآید برای مجموعه فارسی در بیسی Farsi dar BC، انجام بدهم. از جمله هر چیزی که از گوگل نیاز است را در اختیار این مجموعه قرار میدهیم. برنامه بعدی در مورد بررسی شعرهای سیمین بهبهانی است.
امیر ما را تا داونتاون رساند. در میان صحبتها، یک بیت شعری را از یکی از دوستانش به نام هادی خرسندی خواند در باب مهاجرت :
دیدی آخر هر چه رشتم، پنبه شد
جمعههایم ناگهان یکشنبه شد
ساعت 5:20 عصر شد و من میروم میدوم بپرم داخل حوض.
ای خوش آنروز که نشینم بر لب حوض شراب.
– شعر کامل را در کامنت اول میگذارم.

![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
