بهرحال ما بزرگ شدیم. ما از میان دردها و رنج‌ها، رشد کردیم…

بهرحال ما بزرگ شدیم. ما از میان دردها و رنج‌ها، رشد کردیم و بالا آمدیم.

امروز به ابتکار بنیاد کانادا و ایران، یک جلسه در مورد نژادپرستی و انواع آن برگزار شده بود. کارشناسان کار درست و دلسوز در مسایل تربیتی و آموزشی نکات بسیار ارزشمندی را برای تربیت فرزندان و آمادگی برای مقابله و مواجهه با آینده را یادآور شدند.

همه‌ی ما ممکن است در زندگی به نوعی دچار تبعیض و تحقیر و غرور شده باشیم. اما مهم نحوه‌ی برخورد و کنار آمدن با این مسایل است.

حتی به این مورد اشاره کردند که این جمله‌ی:

هنر نزد ایرانیان است و بس

نوعی نژادپرستی است. و باید طرز نگاه ما تغییر کند. هنر نزد یونانیان و ترکها و چینی‌ها و عربها و بقیه مردم هم هست.

موقع پرسش و پاسخ آخر، بیشتر نگرانی والدین از برخورد مسیولین مدرسه با فرزندانشان بود. نگرانی که گاهی شامل حال ما میشود.

در کانادا با اینکه سیستم آموزشی خوب و منظم و سریع و دقیقی دارد، اما باز هم این سیستم به دست افراد اداره می‌شود و گاهی برخوردها شخصی است.

چند نفری از سیستم آموزشی ایران ایراد گرفتند و سیستم اینجا را تحسین کردند. اما با آن هم گفتند که نیاز به مواظبت و مراقبت والدین از فرزندشان وجود دارد و کودک باید همیشه احساس کند که والدین همراه و پشتیبان آنها هست.

من در افکار خودم غرق بودم. خیلی وقت است که پدرم و مادرم و تمام نیاکانم را مجبور شدم ببخشم و این روزها سخت تلاش میکنم با خودم مهربان باشم و خودم را ببخشم.

چرا که این را مقدمه شکل گیری یک رابطه خوب با فرزندانم می‌دانم.

همه از عیب و ایرادات و مشکلات پیش آمده برای فرزندشان در مدرسه صحبت میکردند. اما من به یاد لحظه‌ای بودم که در دوران کودکی و مهاجرت در ایران،(شاید صنف سه یا چهار بودم) با توجه به حرفهای آموزگار، از رفتار پدرم انتقاد کردم.

پدرم دست بزن داشت و عقیده داشت زن را باید زد. اصلا می‌گفت زن یعنی: بزن. اما من دلم به حال مادرم می‌سوخت و نمی‌توانستم منطق این حرف را متوجه شوم. و از طرفی نمی‌توانستم با پدرم درگیر بشوم و تنها راه گفتگو در فضای صلح آمیز بود.

یک شب سرد زمستان، مادرم شوربا پخته بود و پدرم مثل اینکه در کدام معامله تاوان کرده باشد، با حال خراب، به خانه آمد. سر یک چیز اندک، مثل اینکه چرا سبزی خوردن خوب شسته نشده، تمام دسترخوان را بهم ریخت و مادرم را لت و کوب کرد و نان آن شب، برای ما زهرمار شد. من اعتراض کردم و در مقابل پدرم ایستادم، پدرم که این صحنه را دید، یک سیلی آبدار یا به قول خودش «چپاگ عسگری» زد که شاشم به سرم رفت. و بلند بلند می‌گفت:

تا نباشد چوب تر، فرمان نبرد گاو و خر

فردای آنروز با حال خراب به مدرسه رفتم. آموزگار که دیده بود حالم خوش نیست، در زنگ تفریح، مرا گوشه کرد و علت را پرسید، و من هم قصه جنگ دیشب را کردم. آموزگار به طور ضمنی از من پرسید: دیدی که خر زبان بسته را میزنند؟ چون حرف را نمی‌فهمد و آدم نیست؟ اما ما که خر نیستیم و حرف را می‌فهمیم. اصلا کدام خری با زدن آدم شده؟ برای همین بهتر است با حرف زدن و صحبت کردن منظور خود را به همدیگر بفهمانیم نه با جنگ و دعوا.

فردای آن شب از پدرم خواستم بنشیند و دو کلام با هم حرف بزنیم. وقتی از او پرسیدم تا حالا دیدی که کدام خری با زدن و لت وکوب کردن آدم شده باشد؟ گفت نه.

گفتم: خوب نتیجه میگیریم که لت و کوب خوب نیست و نباید در خانه با مادرم دعوا کند. پدرم گفت: این حرفها را کی به تو یاد داده؟

گفتم از معلمم در مدرسه یاد گرفتم.

پدرم گفت: گوه خوردی که میری و گپ درون خانه را به معلم‌ات میگی، معلم تو هم گوه خورده که در زندگی مردم دخالت میکنه و گفت باش صبح شود با معلم‌ات معلوم میکنم.

آن شب از آن شب‌هایی بود که تا صبح خوابم نبرد و فردای آنروز، پدرم همراه من به مدرسه آمده بود و یخن آموزگار را جفت کرده بود و از دست آموزگار شکایت داشت که تو فقط وظیفه داری خواندن و نوشتن یاد بدهی و بد میکنی که در زندگی دیگران دخالت میکنی.

حالا تو بیا و بگو:

روح پدرم شاد که فرمود به استاد

فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ

نه بابا، از این حرفها نبود.

بالاخره، سالها گذشت و فکر کنم قبلا هم این مورد را نوشته‌ام که پدرم یک ضرب‌المثل من درآوردی معروف داشت که از هیچ کس دیگری تا به حال نشنیده‌ام:

زن هر چه دانا بود، سوته بَلِه مانا بود.

و می‌گفت: مانا یعنی رَفَگ و طاقچه. و هر چه زن داناتر و آگاه‌تر باشد، باید بیشتر از چوب دستی و سوته کار بگیری.

در دوران دبیرستان، در درس ادبیات، تاریخ بیهقی داشتیم و آموزگار می‌دانست که چون من از افغانستان هستم ممکن است معنی بعضی کلمات قدیم را بهتر متوجه شوم. مثلاً همین کلمه «موزه» که به معنی چکمه میشود. یک روز، از آموزگار خواستم کمک کند این مثل معروف پدرم را برای توضیح بدهد، آموزگار گفت: دقیق نفهمیدم چی گفتی. اما همین‌هایی را که گفتی بنویس تا قضیه شفاف‌تر شود.

من هم نوشتم:

زن هر چه دانا بود، سوته بالای مانا بود.

و گفتم سوته یعنی چوب‌دستی.

استاد جمله مرا اینگونه اصلاح کرد:

زن هر چه دانا بود، سوته بالای معنا بود.

یعنی هر چه زن دانا باشد، باید با منطق و سخن با او پیش رفت، نه با ضرب و زور.

باز هم وقتی این اشتباه پدرم را برایش گوشزد کردم، از جایش بلند شد و گفت:

تو هنوز آدم نشدی که گپ درون خانه را به معلم و هر آدم خرکو… دیگه نگویی؟

بهرحال، ما بزرگ شدیم و از میان دردها و رنج‌ها، رشد کردیم. اما اینکه از ما چه ثمری حاصل خواهد شد، نیاز به آموزش، صبر، بردباری و تمرین دارد.

در زندگی، بعد از سی و چهل سالگی، از نظر ظاهری، بین آدمها زیاد تفاوتی وجود ندارد به غیر از مقدار تجربه و دانایی و میزان صبر و شکیبایی و آگاهی. پول را نیز همه، کم و بیش دارند.

من زیاد فکر کردم و دیدم چاره‌ای جز قبول کمبودها و پسمانی‌ها و بدبختی‌های خودم ندارم. با گردن شخ و تعصب و غیرت بیجا، راه به جایی نمی‌برم. و همچنان شکرگزار داشته‌ها و آموخته‌ها و خانواده و زن و فرزندانم هستم. من از آنها خیلی یاد می‌گیرم و بهبود پیدا میکنم.

از تمام ادیان و عقاید و فرهنگ‌های جهان به همین بسنده کرده‌ام که:

از محبت،

خارها،

گل میشود…

من از نیاکانم گله و شکایتی ندارم، وقتی که داستان خشونت‌های پدر کلان و کاکاهای کلانم را در حق پدرم شنیدم، به پدرم حق دادم همین قدر مهربان هم بوده، خیلی است.

خیلی وقت است که فهمیده‌ام برای موفق شدن در زندگی کافی است اشتباهات بزرگ‌ترهای خود را تکرار نکنم. آخر آدم هر چه از بزرگتر خود یاد میگیرد، همه‌اش درست نیست.

من تصمیم گرفته‌ام فقط مهربان باشم. همین برای آدم بودن من کافی است. و امیدوارم بتوانم شبیه آشپزها، طعم و مزه‌ی خوشایند زندگی را با هم بکشیم و بچشیم.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،