دیروز جمعه بود، 13 دسامبر،

دیروز جمعه بود، 13 دسامبر،

همسایه یک کوچه بالاتر ما، یک خانم دکتر ایرانی است که چندین سال در شفاخانه ملالی زیژنتون(زنان و زایمان) کابل تدریس کرده و خیلی های ما که سالم به دنیا آمده‌ایم یا مادرانمان سر زاییدن ما، زنده مانده‌اند، ممکن مدیون زحمات و آموزشهای ایشان باشیم. در اینجا، در هر قدم و هر کاری، با خانم دکتر مشورت میکنم و من فارسی را با لهجه تهران میگویم و او با با لهجه کابل و گاهگاهی در صحبت هایش، بعضی لغات پشتو را کار می‌گیرد.

پنج شنبه شب بود، زنگ زد. لابلای صحبتها، اشاره کرد که فردا جمعه است، سیزده هم هست. در اینجا جمعه که به سیزده خورد، از خانه نبرای، بشین د جایت و زیاد شور نخور. (تکان نخور).

گفتم مه اولاد آدم غریب، از خانه بیرون نشوم کی کار کند؟ گفت: یک روز را حوصله کن، خدا مهربان است. در ضمن خوبی کار تو این است که تو میتوانی ریموت کار کنی.

دیروز خواستم خانه بشینم و بیرون نشوم، اتفاقا بیشتر از روزهای دیگه، کار پیش آمد و مجبور بودم برایم.

اول از همه خرید کرفس ‌و کچالو و زردک و شلغم بود که تا فروشگاه fruiticana که تم هندی دارد رفتم. هربار که اونجا میروم، از صندوق دار نام آهنگ هندی که فعلا در فروشگاه پخش میشود را پرسان میکنم. او هم با چهره چاکلیتی رنگ و لبهایی که به سرخی می‌زند، لبخند میزند و نام آهنگ را می‌گوید. سیاه و سرخ چقدر خوب با هم مچ میشوند.

پس از آن، همراه آقا دکتر (برادر زنم)، رفتیم ببینیم کجا کله و پایچه گاو و گوسفند فروخته می‌شود. آقا دکتر ما تصمیم جدی دارد که بزند در کار کله پاچه پزی. یکی دو تا مغازه چینی را دیدیم که پایچه داشت اما مربوط مرغ و خوک بود و نخریدیم.

پس از آن، غذای چاشت اولادها را تا مکتب‌شان رساندم و در آخر با یک دوست Resercher و فارسی زبان دیگه از دانشگاه UBC، در مورد جنسیت و زبان مصاحبه داشتم. آمد و در یک کافه نشستیم و قصه کردیم.

شب هوا بارانی بود، تعجب میکنم در این باران، چطور مردم حیاط و درخت‌های خانه‌شان را رنگارنگ چراغانی میکنند بدون اینکه برقها شارت کند، من که هرگز جرات نکردم سیم برق را در زیر آب و باران رها کنم.

این عکس را هم امروز از سالن نمایش و تئاتر مکتب اولادها انداختم. نمیدانم عکس گرفتن درست است یا عکس انداختن یا عکس کندن. مهم عکس است و ثبت خاطره.

به نادر در تهران پیام دادم.

گفتم نادر طرح یک مدرسه برای کودکان افغانی را بکش که در کنار سایر فضاها و کلاسهای آموزشی، یک سالن بزرگ تیاتر مثل این داشته باشد. در مورد هزینه‌ها و جای هم، فکر کن با آدم طرف نیستی، اصلا فکر کن یک گاوداری با هزار تا گاو میخواهی درست کنی. ببین چقدر فضا و دم و دستگاه و تجهیزات و ماشین‌آلات میخوای، حداقل به همان نسبت، برای اولاد های آدم، فضا و تجهیزات و ماشین‌آلات در نظر بگیر. در تهران به آن بزرگی، یک زمین خالی بزرگ برای احداث مکتب . مدرسه مورد نظر تو نیست؟

شبیه آن دوست شکسته‌بند ما، که هر دست و پای در رفته و شکسته‌ای را پیچ و تاب می‌داد و جا می‌انداخت، تو هم در یک حرکت نمادین، برو یک گاوداری ورشکسته‌ی بزرگ را بگیر جا بنداز و مدرسه درست کن.

نادر هم در جواب یک کلیپ روان کرد که یارو کارشناس صحبت میکرد که کلاس درس و آموزش و دانشگاه متحول می‌شود و شکل امروز خودش را از دست میدهد. دانشگاه شاید متحول شود، اما مکتب و مدرسه، نه تنها برای آموزش است، بلکه آنجا، بچه‌های ما را یک نصف روز هوش میکنند و گوش ما پدر مادرها یک کمی بیغم است. ما به این اندکی بیغمی نیاز داریم.

جمعه و سیزده و زنان و زایمان و زبان و فرهنگ و غذا و کله پایچه و گاوداری و آموزش و پول.

این حالت نرمال من است. وای از آن دم که زنم بوسه به رخسار تو صدبار دگر.

تا باد چنین بادا، تا بوده چنین بوده.

یکی مرا از برق بکشد و خاموش کند.

من برای بلخ، میمیرم.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،