در ونکوور برف می‌بارید و دوباره داستان «مردها را قَول اس»…

در ونکوور برف می‌بارید و دوباره داستان «مردها را قَول اس» را با صدای نویسنده اکرم عثمان، گوش میکردم. داستان شیر و طاهره و کاغذ پران و کابل.

«برف می‌بارید و شیر، دانه‌هایش را از پشت شیشه، یگان یگان می‌شمرد: یک دو سه ، یک دو سه چهار، یک دو سه چهار پنج.

اما ندّاف آسمان با چنان سرعتی، پنبه‌هایش را باد میزد که در دقایق کوتاهی بر و بالین خانه‌های کاهگلی و قدیمی را زیر لحافی از برف پنهان کرد و شیر از نفس افتاد و دم گرفت.»

برف می‌بارید و من در میان برفهای دست نخورده و پاک، قدم میزدم و داستان پیش می‌رفت و من از شنیدن صدا و لهجه‌ی اکرم عثمان نشئه بودم.

گاهی خودم را دانه‌های سفید و پنبه مانند برف احساس میکردم که سرخوشانه، چرخ میزنم و سبک سبک بر زمین می‌بارم و گاهی احساس شیر را داشتم که داشت بارش برف را تماشا میکرد و و گاهی با وزش باد، بوی دیوارهای کاهگلی خانه‌مان در قلای شاده کابل به مشامم میزد.

در میان همه‌ی این احساسات، ناگهان توصیه یکی از دوستان در گوشم پیچید: رضا، فکرت باشد که دیگران، با پیسه خودت قبر خودت را نکنند‌.

این صدای Abbas Ali خدابیامرز بود که در میان سوز و سرمای برفها، در گوشم طنین انداخت، عباس در سالهای ۲۰۱۵ وقتی که از دانشگاه آمریکایی کابل، فارغ شده بود و ما می‌خواستیم کاروبار شرکت را گسترش بدهیم، این توصیه را به من کرد. اگر چه بسیار توصیه خوبی بود، اما به طرز فجیعی وحشتناک بود. چندین بار کابوس دیدم و در خواب تصور میکردم یکی بیل دستم داده و بالای سرم ایستاده و من دارم قبر خودم میکنم،

بعد یادم آمد که در صبح یک روز برفی بود که خبر مرگ عباس را شنیدیم. من و حبیب باورمان نمی‌شد که این رفیق ما، که دو سه شب قبل‌تر با هم شب نشینی داشتیم، چرا و چگونه مرده است؟ اما خبر واقعیت داشت و چند لحظه بعد، ما در قبرستانی در دامنه کوههای قوریغ شهرک امید سبز، در میان سوز و سرمای برف، شاهد بودیم که چند مرد، در حال کندن قبری هستند و عباس را در داخل کمپل پیچانده بودند و انبوهی از جمعیت، متحیر و منتظر بودند.

من باورم نمیشد و هر لحظه خیال میکردم الان است که عباس از میان تابوت بلند شود و همه را به باد فحش و ناسزا بگیرد و بگوید جمع کنید این مسخره بازیها را.

اما عباس بلند نشد و قبر را با خاکها و برفها و یخها و سنگها پر کردند و همگی برگشتیم پی کار و زندگی خودمان.

زمستان که میشد، عباس می‌گفت: کابلی‌های دیوث، پیرهای خود را در زمستان، در اتاقی سرد می‌خوابانند تا زودتر بمیرند و از شر آنها بیغم شوند. همین است که در زمستان به هر اداره و ارگان دولتی که مراجعه میکنی غیر از اطلاعیه ترحیم و جنازه پیرکی‌ها، هیچ خبر دیگری بر بورد اعلانات نمی‌بینی.

هر چی می‌گفتیم عباس، یک کمی رعایت کن، با همان صراحت همیشگی خودش می‌گفت: ولینه، دروغ میگم؟

برف، بر و بالین شهر را در زیر لحاف سفید رنگی، پوشانده بود و شهر به خوابی عمیق فرو رفته بود.

در این میان تنها چند گل زرد رنگ از خاندان شلغم، از زیر برفها، بیرون آمده بود و خودنمایی می‌کرد.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،