با فعل و فاعل و مفعول و ضمیر و حرف ربط و قید مکان و زمان …

با فعل و فاعل و مفعول و ضمیر و حرف ربط و قید مکان و زمان و نهاد و گزاره و جمله‌ی امری و خبری و متمم و پسوند و پیشوند درگیرم.

گوه گیجه گرفته‌ام اساس.

هر چه استاد توصیه می‌کند growth mindset داشته باشید اما مال من fix mindset شده. یک جوری کانکریتی فیکس شده که غیر از فارسی و راست به چپ، چیز دیگری نیست. تازه چندین سال است که تصمیم گرفته بودم کلمات عربی را هم کمتر استفاده کنم.

حالا بیا و ببین. آشوب یعنی این. انگار مغزم شده شبیه دیگ حلوای سمنک که گاهی بخواهم از راست به چپ و گاهی از چپ به راست هم بزنم. خب نتیجه چیست؟ چیزی شبیه گوه در گوه است. اگر چه دلم را خوش میکنم که گرچند ظاهرش زیبا نیست اما خب، شیرین است.

این وسط گاهی چند دانه چهارمغز را هم باید برای خوشرنگ شدن محتوا اضافه کنم. مثلاً بیشتر از کلماتی مثل obviously و actually و incredible استفاده کنم و لبخند ملیح بزنم. از همه ترسناکتر، لهجه. خدایا این را چکار کنم؟ بین water گفتن من و wader گفتن بقیه خیلی فرق وجود دارد. with یا wis یا مثلاً بین Help من و khelp بچه‌های اوکراین و روسیه. یا صدای Sion Sion گفتن اسپانیولی ها و فرانسوی‌ها جالبتر از شن شن tion tion گفتن انگلیسی است.

انگلیسی با لهجه هندی ؟ oh my God افتضاحتر از این نمیشود. مثل اینکه بخواهی حلوای خشک را با نان بربری بخوری. اصلا ظرافت ندارد و از گلو پایین نمی‌رود. اما لعنتی خوب سیر نگه میدارد و عجیب کار را راه می‌اندازد.

به یاد روزهایی می‌افتم که تازه شطرنج یاد می‌گرفتم. به اسب دست میزدم، حیران می‌ماندم با فیل چه کنم؟ پیاده و سوار و شاه و وزیر چه می‌شود؟

یا موقعی که رانندگی با ترمز و گاز و دنده و کلاچ و تنظیم آینه بغل و عقب و اشاره را تمرین می‌کردم. موقعی که از خشم فریاد میزدم، دوستان با خونسردی میگفتند ماشین از دوچرخه خیلی راحتتر است. سریعتر به کارهایت می‌رسی.

اما خب، این همه کار که آخرش چه بشود؟ باز باید برگردم و برای تفریح، دوچرخه سواری کنم که. خب چرا از اول همه‌اش تفریح نکنم؟

دروغ گفته‌اند که بزرگترین تفریح، کار است.

به نظر من، بزرگترین کار، تفریح است.

من میخواهم در دنیای خودم غوطه بخورم و غرق باشم.

با اولادها که صحبت میکنم، آنها میگویند: پدر ما از صحبتهای تو چیزی نمی‌فهمیم. میدانیم چی میگی اما نمی‌فهمیم یعنی چه و نمی‌توانیم تکرار کنیم.

میگویم یعنی چه؟ مگر شما کم از کم ده سال در کابل زندگی نکردید؟ چه شد که در این یکسال همه را فراموش کردید؟

دلم میخواهد شل کنم و سست بگیرم. اما مسأله مخارج و پرداختی‌ها و هزینه‌ها، اجازه نمی‌دهد. این است که تصمیم گرفته‌ام یک کاری پیدا کنم که زیاد با کسی کل کل نکنم.

منی که اگر مرا رها کنید، از صبح تا شب زر میزنم و شعر میگویم و آسمان و ریسمان را به هم می‌بافم، مهمتر از همه فکاهی و جوکهای دست اول و کاغذ پیچ میگویم، بخاطر یک مشت دلار، واقعا بخاطر یک مشت دلار! مجبورم لال شوم و بروم پی یک کاری که آخرش چند قران درآمد داشته باشم یا که بشینم و یکبار برای همیشه مثل آدمیزاد، زبان انگلیسی را خوب یاد بگیرم و پول پارو کنم.

My mind is open and growing like a seedling 🌱.

چشمها، گوشها، صداها، آواها، بویها، طعم‌ها، نازها، نخره‌ها و حرکات و سکنات و رفتارها و گشتارها…

کابل! می‌شود دوباره با هم سقوط کنیم و سر از کوچه‌ی خرابات در بیاوریم؟

– آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی‌بایست داد

– عشق شوری در نهاد ما نهاد…

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،