باران بارید، برفهای سفید آب شد و سبزه‌ها دوباره نمایان شدند.

باران بارید، برفهای سفید آب شد و سبزه‌ها دوباره نمایان شدند.

شام شده و آمده‌ا‌یم بالای کوه، بالای کوه Grouse mountain.

اینجا پر از برف است و همگی در حال اسکی و یخمالک بازی هستند. با آقای دکتر کمی میان برفهای قدم زدیم. دکتر گفت لباس گرم نپوشیده‌ام و سردم شده است. برویم یک چای بنوشیم.

در یکی از رستوران‌هایی که بالای این کوه است آمدیم. من سالاد سزار و شراب سرخ فرمایش دادم. آقای دکتر گفت روزه دارم fasting و همچنان باید رانندگی کنم، و فقط چای سیاه فرمایش داد.

یادم می‌آید از دوران دانشجویی یکی از آرزوهایم این بود که وقتی به رستوران میروم، به جای اینکه به قیمتها نگاه کنم به لیست غذاها نگاه کنم.

به خودم می‌گویم: رضا، بی‌خیال اعداد و حساب و کتاب، برای خودت خوش باش، یک شب که هزار شب نمی‌شود.

از پنجره رستوران، تمام شهر ونکوور را دارم می‌بینم، سالاد را خوردم و کله‌ام گرم است و دارم این مطالب را می.نویسم.چشمهایم خوب نمی‌بیند ، کیبورد موبایل جلوی چشمهایم تکان می‌خورد. شب است و رستوران پر از افراد شاد است که صدای قهقهه مستانه و خندهایشان مرا به وجد می‌آورد و زنگ از دلم میکند.

دلم میخواهد من هم بخندم. بلند بلند قهققه بزنم و بخنذم.

نوتیفیکشم فخریه در واتساپ می‌آید که میوه بیاورید. جواب میدهم به چشم عزیزم.

سیال شده‌ام، مثل خمیر که به هر شکلی در میآید و دوست دارم یکی مرا ورز داده و خوب مشت و مال بدهد.

فکرهای جالبی از مغزم میگذرد.

به تولیدکننده ها و توزیع کننده ها و distribution network فکر میکنم.

پس کله‌ام را میخارانم و باخودم میخندم. کلمات را اشتباه تایپ میکنم و دوباره اصلاح میکنم.

در صفحه تلویزیون رستوران بازی هاکی روی یخ را نمایش میدهد که دو بازیکن با بوکس به جان هم افتاده‌اند، هاکی ورزش مورد علاقه کانادایی هاست.

دوست دارم فقط خوش باشم و بخندم. آنقدر بخندم که اشک از چشمهایم جاری شود و بی حال بر زمین بیافتم.

شب شده و بیرون تاریک است. لیکن دلم روشن است و کله‌ام بر گردنم سنگینی میکند و تلو تلو میخورم. ای جان. چنین حالی را آرزو داشتم. O my god.

دوستتان دارم بدنم گرم است. کله‌ام گرم است و با تمام مویرگ‌های بدنم زندگی را احساس میکنم.

در میز کناری ما یک خانواده آمده‌اند. یک مرد پیر تنومند با سر براق و کل و ریشهای پروفسوری سفید. چند زن و مرد جوان و چند بچه قد و نیم قد. همگی سر یک میز. ای جان.

به دکتر میگویم خوب است وقتی آدم پیر میشود سر پای خودش باشد و از هر لحاظ مثل چنار، تنومند باشد. دکتر میگوید مواظب خوراکت باشی و ورزش کنی تو هم به آرزویت می‌رسی.

دکتر میگوید. آدم که اینجا بیاید تازه میفهمد که به ونکوور آمده ، آن پایینها همه.اش فکر می‌کنی در هند یا در چین هستی.

دکتر یک اسکناس آبی رنگ پنج دلاری را جلویم می‌گذارد و می گذارد و میگوید این را به گارسونها Tip بده.

به چشم . به چشم. به چشم.

بیرون را نگاه میکنم. همه جا تاریک است .انگار تمام برق شهر رفته باشد. از دکتر پرسان میکنم برقها رفت؟

دکتر میگوید شاید ابر شده و ما پایین را دیده نمی‌توانیم.

بیشتر بنویسم یا تا همینجا بس است؟

آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش، تو بنوش…

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،