خواب بودم، معمولا عصرها نیم ساعتی میخوابم تا انرژی لازم برای کلاسهای شبانه را داشته باشم. خواب بودم که صدای تمرین فلوت شاهرخ آمد.
سرم روی بالشت بود، در واقع گوش سمت راستم روی بالشت بود، هر دو دستم را روی هم انداخته بودم و هر دو پایم را نیز. اگر دیده باشید سگها چطور یک بغله میخوابند! همونجوری خوابیده بودم. از این حالت خوابیدن سگی خیلی لذت میبرم. کلا از هر چیز مدل سگیاش لذت میبرم. مخصوصا از این زندگی سگی بعد از هجرت که اصلا آب در رودههایمان گرم نیامده و هنوز بعد از یکسال و اندی، هر روز در پی استقرار بهتر زندگی در اینجا، خاطرهها داریم. باز هم شُکر است. چه کنم، اسمم رضا است و خودم هم همیشه راضی ام.
صدای فلوت میآمد و من یک چشمم را باز کردم و چند قطره اشک ریختم. به قول بهروز وثوقی در فیلم گوزنها، احساس کردم هنوز زندهام. اشک از گونههایم بر روی بالشت چکید، لبخند زدم، به خودم امیدوار شدم. به خودم بالیدم.
خشک سیم و خشک چوب و خشک پوست
از کجا میآید این آوای دوست؟
این آوا و این نوا، حاصل دویدنهای ما بوده است. شاید هم این نوا از قبل، از سیزده سال قبل، اینجا حضور داشته و ما اکنون به آن رسیدهایم. بهرصورت، تمرین موسیقی شاهرخ بهترین چیز بود برایم. تمام خستگیها و رنجها را، چون حبه قندی در داخل چای، حل کرد و زنگ از دلم کند. با شادمانی از جایم بلند شدم و این احساسم را نوشتم.
سیزده سال قبل، در میان انبوه برفهای یخ زده که از بامها در کوچهها ریخته بود {به طوری که حتی عبور دوچرخه و موتور سیکلت براحتی ممکن نبود} شاهرخ و شهریار به دنیا آمدند.
شب ترسناکی بود. ساعت حدود سه بامداد بود که فخریه مرا از خواب بیدار کرد که زودتر یک موتر بیاور که برویم شفاخانه، من با ناراحتی گفتم این موقع شب، میان این همه برف، موتر کجا بود. بگیر بخواب تا فردا صبح یک چاره میکنم.
دوباره مرا صدا کرد که «او مرتکه، چی میگمت؟ بخه که آبریزی دارم. هَلَه بِخِه که اینالی اولادها به دنیا میآیند.»
قصه به دنیا آمدن دوگانگی هایمان، برایم همیشه انرژی بخش بوده. چطور تا پل سوخته پیاده رفتم به دنبال موتر، چطور در آن سوز و سرما و تاریکی، سگها دنبالم کردند، چطور پول شفاخانه را جور کردم و چطور آن شب جشن گرفتیم. همهی اینها خیلی سریع شبیه حرکت قطارها، از ذهنم عبور کردند و
قطار میرود، تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته، ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته، تکیه دادهام!
خوشحالم، خیلی خوشحالم که اندک اندک نوجوانی و جوانی فرزندانم را میبینم.
من به تمام روزهای سختِ ادامه، لبخند میزنم و از آنها ممنون و سپاسگزارم.




![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
