امروز از خانه تا دفترمان پیاده رفتم. این پیاده رفتنها آرامم میکند و کمک میکند تا افکار پراکندهام را سر و سامان بدهم.
به این فکر میکردم که چهار پنج سال قبل کجا بودیم؟ امروز کجا هستم و چهار پنج سال بعد چه خواهد شد؟
واقعا گاهی از این حجم از تحولات و جابجاییهای ناخواسته، شگفت زده میشوم. من اصلا یک درصد هم فکر نمیکردم در ونکوور کانادا باشم. اما چیزی است که شده و باید بپذیرم که فصل جدیدی از زندگی را آغاز میکنم. چیزی که بعد از یک و نیم سال هنوز باور ندارم و گاهی فکر میکنم شاید یک جور مزاق و شوخی باشد و ما فقط چند روزی اینجا مهمانیم و برمیگردیم.
گاهی هم فکر میکنم هزار سال است که اینجایم و شاید زندگی در کابل شبیه یک خواب بوده و اصلا وجود نداشته است.
نمیدانم. همین است که هنوز نتوانسته ام درست و حسابی، سر رشته و فرمان زندگی را بگیرم و سمت و سوی خودم را مشخص کنم.
هزار فکر عجیب و هزار طرح و برنامه جالب از ذهنم میگذرد، احساس قدرت میکنم، احساس پرنده بودن به من دست میدهد. احساس پرواز و پریدن. چیزی که در کابل و تهران کمتر وجود داشت. بخاطر مدارک شناسایی، بخاطر ویزا، بخاطر گذرنامه و تیکت.
اما اینجا و از این سمت، به هر طرف دنیا که بخواهی بروی فقط کافی است اراده کنی، با یک هفته کار بیشتر و یک کمی تحمل سختی، به خیلی چیزها میرسی.
به قول دوستان، یکسال کار و سختی در اینطرف برابر است با ده سال جان کندن در آنسوی آبها. و این یک واقعیت تلخ است.
البته که استثنا همیشه وجود دارد و خود من یکی از آن موارد استثنایی بودم و هستم.
به نظر من هیچ چیزی مهمتر از جغرافیا نیست. هیچ چیز به آب و هوا و اقلیم نمیرسد. اینها جایگزین ندارند.
تو خودت را بکشی هم نمیتوانی خربزههای شیرین مزار را در جای دیگری بیابی، یا انگور و کشمش سر پل را. این را جدی میگویم. یک چیزهایی داریم که هرگز جایگزین ندارند.
اما چه میتوان کرد که در این زمانه دلار و پول و چشم و هم چشمیهای ناجور، آرامش را از وجود آدم میرباید و دچار انواع سندرومهای بی قراری میشود.
امروز پیاده میرفتم و در یک قسمتی از مسیر، که حالت سرپایینی داشت، احساس کردم کودکی هستم که در برابر جاذبهی زمین ناتوانم و زمین با قدرت بیشتری مرا به سمت پایین میکشد و حالت راه رفتنم تغییر کرد، تلو تلو خوردم و نزدیک بود پای پیچلک شوم و باز در یک لحظه احساس کردم دستم در دستان مادرم است و صدایش در گوشم میپیچید که بچیم! آهسته برو که نیفتی.
حس شیرین و دلپذیری بود.
دوست داشتم دکمه reverse زندگی را بزنم و برگردم به همان گندمزار و کوره راهی که تا خانهمان میرفت.
خیلی وقتها خودم را جوان و نوجوان احساس میکنم، اما وقتی که بچههایم را در برابرم میبینم که قدشان بلندتر از قد خودم شده، به خودم میگویم: هی پسر، خوابی یا بیدار؟ به خودت بیا، اینها کیستند و تو اینجا چه میکنی؟
یعنی من واقعا بزرگ شدم و اکنون در دهه چهل و پنجاه زندگی قرار دارم؟
همهی گذشته و خاطرهها، سراب بود؟ گذشت؟ تمام شد؟ کی شروع شده بود؟
گاهگاهی درد کمر، درد زانو، تشنگی و حس خواب آلودگی مفرط، به زور به آدم میقبولاند که: آره داداش، پیاده شو، نوبت جوانتر هاست. نوبت شما تمام شد.
برعکسِ قبلتر ها که بر سر دوراهیهای مختلفی گیر میکردم، حالا دیگر یک راه بیشتر روبرویم نمیبینم. یک انتخاب و یک مسیر:
کار کن، پول در بیار، مخارج زندگی را پرداخت کن، حواست به رشد و تغذیه اولادها باشد، هذا کار، هذا خانه، هذه زندگی.
وقتی اینها را به آقای دکتر میگویم، او میخندد و میگوید: «در دوره ببرک کارمل به ما میگفتند: درس بخوان، کار کن، از انقلاب دفاع کن….»
اما جالب است که این یک انتخاب، هرگز تکراری نمیشود.
هر روزش داستان خودش را دارد و هر سال تغییرات عمدهای را در طرز فکر و قد و اندام اولادها میبینیم.
از یک طرف احساس قدرتمندی و شعف میکنم که اگر ما با هم یکی شویم چه کارها که میشود انجام داد و چه دستاوردها که میتوان براحتی کسب کرد، از طرف دیگر، میترسم که دور از جان، شبیه هجوم گلههای بوفالو در فیلمهای حیات وحش، زیر دست و پای این نسل، خرد و خاکشیر نشویم یک وقت؟ هر چقدر که خود را رقم شیرها و ببرها، باتور و سر غیرت بگیرم، باز با شاخ گاو نمیشود شوخی کرد. نام خدا، همه وجودشان ماهیچه و سرشار از انرژی هستند. و برآمدگیهای بدن من حاصل غمبادهاست. انرژی ام کجا بود.
گاهی حال و هوای پهلوانی و نبرد رستم و سهراب را پیدا میکنم. اما همیشه از مکارهگی و حیله رستم بدم میآمد. اینبار خوش دارم سهرابِ من، سینهی مرا بشکافد. اما اگر ما بتوانیم فارغ از پنهانکاریها و شیطنتها و دغل بازیهای روزگار، اندکی یکی شویم چه شود؟
نسل جدید، حرف هایشان جدید، فکر هایشان جدید و پرندهی ذهنشان شبیه شاهین است.
از ما که پروانهای بود که به سختی از پیله خارج شد و به زور چند صباحی بالک بالک زد. به خودم میگویم: رضا بچش، F16 کجا و بمبیرک و سنجاقک کجا، فقط قرار بگیر و آرام بشین سر جایت و تماشا کن، به هیچ چی هم دست نزن.
نمیدانم چرا قبلا، هرگز از این زاویه نتوانسته بودم به زندگی نگاه کنم. احساس قدرتِ توأم با ترس، راه رفتن بر لبهی زندگی، بین شکاف دو نسل، یا شاید هم سه نسل، (چون بیبی و داکتر هم در واقع نسل قبلتر از ما هستند) در دهه چهل و پنجاه زندگی، شبیه راه رفتن بر لبهی جدولهای خیابان ولیعصر نیست. اینجا همه چی عمق و ارتفاع اش بیشتر است. بیشتر حالت بندبازی را دارم که بخواهد بر روی یک دره عمیق، از روی طناب راه برود. خایههای آدم در زیر گلویش از ترس و هیجان، شبیه پاپیون، جفت میشود. ولی اگر موفق شوم و از این کویر وحشت به سلامت بگذرم؛ چه شود.
آهنگ یہ دولت بھی لے لو یہ شہرت بھی لے لو از جگجت سینگ را گوش میکنم و دوست دارم کودکی باشم که به دنبال یک قایق کاغذی بر روی آب یا کاغذ پران آزاد شده میدود.
خوب است که این آهنگها و موسیقیها وجود دارد و آدم میتواند به آنها چنگ بزند و بچسبد به زندگی!


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
