ادبیات انتقاد و نصیحت افغانی خیلی تند است.
نمونهاش همین نصیحتهای عقدهمندانه پدر خودم. یک خاصیت داشت که نه طاقت دور بودن ما را داشت و نه خوشش میآمد در کنارش باشیم. این واقعا یک مرض است.
به قول معروف دور نرو که گرگ میخورت و نزدیک نیا که بدم میایی.
در ابتدای جوانی، بین هژده تا بیست و دو سالگی، هر کار و هر تصمیمی را که داشتم و با او در میان می گذاشتم، با نصیحتهایش ضرب صفر میکرد. آخرش هم میگفت: تو جوان استی، خامی، نمیفهمی، فکرت باشه بچیم که چوب را د کونت میزنند و نامت را کشمش میمانند.
نتیجه چی شد؟ از این عقل کل بازیهای پدرم، خسته شدم و دیگه چیزی را با او در میان نگذاشتم.
آخر یکبار نشد که ما را بغل کند و بگوید دوستتان دارم.
یکبار نشد که بگوید بلد نیستم و سر در نمی آورم، خودت بهتر میفهمی.
یکبار نگفت که برو جلو، من همراهت هستم.
و وقتی با خوش باوری و انرژی مثبت با او صحبت میکردم، و جواب نقاط منفی و بد بینیهایش را میدادم، بلند بلند میخندید و میگفت:
هی،هی، آنقدر خوشباور و خوش بین استی که اگر چوب را د کونت بزنند، میگی خیر است،درخت میشه و در سایه اش میشینم.
قناعت دادن استادان راهنما و مشاور در دانشگاه و خیلی افراد دیگر، راحتتر از قناعت دادن پدرم بود.
البته پدر خدابیامرزم، از ابتدا اینگونه نبود. شاید تحت تاثیر گپها و صحبتهای خسورمادرش که مادرکلانم باشد، اینگونه شد. چرا که آنها در تربیت داییهایم که همگی نسل جوان بودند به مشکل برخورده بودند و چه انرژیهایی که هدر رفت.
بهرصورت، رعایت نکات تربیتی و مشورتی و برخورد با نسل جوان با استعداد و توانمند، کم از مهار انرژیهای تجدید پذیر طبیعت نیست. اگر دقیق بنگریم، برخورد درست با نسل جوان، برای خودش یک نوع مهندسی است و میتوانیم با کمک همدیگر برخوردار شویم.
حالا من میخواهم هر روز اولادهایم را در آغوش بگیرم و به آنها بگویم که مهر من جاری است و دوستشان دارم. اما آنها هم باید یاد بگیرند خودشان را دوست داشته باشند.
میخواهم بگویم که من هم تا حدودی که زندگی و سفر کردم یک چیزهایی میدانم و خیلی چیزها را بلد نیستم. چون هنوز خیلی جاها نرفتم.خوب است از ابزارهای دیگری مثل گوگل و دوستان کارشناس و چت جی بی تی، استفاده کنند.
میخواهم بگویم که کاری را انجام دهند که به آن عشق میورزند و برای پیدا کردن عشق و علاقه و نیمهی گمشدهی زندگی خودشان، نیاز به آزمون و خطاست و در همه حال من همراه آنها هستم.
من بعد از اختلاف با پدرم، خیلی جستجو کردم که چطور با پدر باید رفتار کرد، او هر چه که خودش را دانا میدانست در این قسمتها ضعف داشت. اما دیگر دیر شده بود. او از پا افتاده بود. شبیه لودرهای پر هیبت کوماتسو که آنقدر کار کردهاند که لگن شدهاند. دیگر چارهای جز بازنشستگی اجباری ندارند و باید تحویل قسمت بازیافت شوند. دست به آنها بزنی، آفتابه خرج لحیم میشود.
علاوه بر این تصمیم گرفتم به فکر خودم هم باشم. من نمیخواهم مثل ماشینهای راهسازی، اوراق شوم، باید از الان به فکر آینده بود. چند وقت قبل در محل نمایشگاههای باغ ون دوسن، به یک نمایشگاه ماشینهای انتیک برخوردم. برای مثال ماشین از سال ۱۹۵۰ بود، اما چنان شبیه صاحبانشان، سرحال و تمیز و شیک بودند که خوشت بیایه. واقعا هشتاد ساله تا هشتاد ساله است. من دوست دارم شبیه یکی از آن ماشینهای انتیک دو سیته (دو صندلی) باشم.
خلاصه بعد از کشمکشهایی که مجال گفتناش نیست، فهمیدم امکان دارد که تولید کشمش بالا برود. زیاد هم نباید شل کنیم. یک کمکی قیفت گرفتن و مواظب چاراطراف بودن بد نیست. علفهای هرز، خودبخود رشد میکنند. باید آنها را از ریشه کند.
همچنان و به شدت دوستتان دارم.
روز و روزگار خوش، بهاران خجسته باد.



![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
