۱. دست به آچار بودن من بد نیست. بلدم وسایل خراب را جور کنم. چند روز پیشتر، بایسکلهای اولادها، خراب بود.
تایرهایش هوا نداشتند و بریک و جک و قَنجَقه (تَرک) هر کدام سست شده بود. آنها را جور کردم و گفتمشان که بدوانید تا اگر باز هم کدام مشکل دارد جور کنم.
شهریار پرسان کرد: پدر، بایسکل سازی را چی وقت و کجا یاد گرفتی؟
گفتم: یادت است در کابل و اسلام آباد پاکستان، وقتهایی که بایسکهای ما خراب میشد، میبردیم پیش خلیفه مِستَری و او جور میکرد؟ طرف اونا دیده دیده سیستماش را یاد گرفتم.
تعجب کرده بود که تو فقط با دیدن یاد گرفتی؟
گفتم: عا، مالوم دار، مخصوصا اینجا باید یاد داشته باشی که بسیاری چیزها را خودت جور کنی، اگر نه یک عالم پیسه را باید بدی تا این مشکلهای کوچک را برایت برطرف کنند.
همینطور که حس دست به آچاریام گل کرده بود، گفتم دیگه چی مشکل است که جور کنم؟
خلاصه پردهی حمام و گیره دستمال تشناب و چقک شیر آب و پریز برق را جور کردم.
حتی گاهگاهی ماشین کالاشویی را هم میتوانم جور کنم. هرباری که تشناب خانه بند میشود، استاد رضا آن را فیالفور و به طرفهالعینی جور میکند.
یادم آمد که وقتهای مجردی و در خانه پدرم، یک هفته را در تاریکی نان شب میخوردند، چرا که لامپ مهتابی سوخته بود و اینها میترسیدند به آن دست بزنند. گفته بودند صبر کنید تا رضا آخر هفته از دانشگاه بیاید و درست کند. وقتی که لامپ مهتابی را جا انداختم و خانه روشن شد، بیشتر از همه مادرم ذوق کرده بود و دعایم میکرد و میگفت: خیر ببینی که در روشنایی مزه آب و نان را آدم بهتر میفهمه.
و من حیران و متعجب که یک تعویض لامپ مهتابی مگر چقدر کار دارد که یک هفته را در تاریکی سپری کردید؟
یا در تابستانها که کولر آبی را باید سر کار میکردیم و نیاز به پاککاری و گریس مالی و تبدیل پوشال داشت، یا حتی در زمستانها که باید بخاری گازی را میبستیم.
یک شب پاییزی، چند مهمان از افغانستان آمده بودند خانه پدرم. مشخصه مهمانهای افغانی یکی کفشهای پوپک دار مخصوصشان بود و یکی آن جورابهای راه راه با بوی بد. من در خوابگاه دانشجویی بودم. پدرم زنگ زد که هر رقم شده امشب خود را به خانه برسان و بخاریها را روبراه کن اگر نه مهمانها را یخ میزند و همه جا آوازه و دروازه میکنند که در خانه فلانی بودیم که یخمان زد. حتی اگر لازم است تاکسی دربست بگیر و بیا. و آن شب تاکسی دربست گرفتم و واقعا مزه کرد. حساب کردم از کرج تا خانهمان در نزدیکی ورامین، دو ساعت راه است. از آلبوم کاستهایم، دو تا نوار کاست از گوگوش و نوش آفرین ورداشتم و تا خانه در چوکی عقب تنهایی لم داده بودم و آهنگهای مورد علاقه خودم را گوش میکردم. واقعا آهنگ در اتوبان، توی ماشین دربست، با باندهای خربزهای، با راننده جوان، یک لذتی دارد که اهلدلها میفهمند چی میگم. در آخر، آقای راننده از گلچین خواندنهای نوشآفرین خوشاش آمده بود و به او گفتم کاست از خودت باشد. و جناب راننده گفت: عجب افغانی باحالی هستی!
من هم گفتم: باحالی از خودت است عزیز. بگذار بقیه مسافرهایت هم حالش را ببرند.
حالا که فکر میکنم، یگان کته خرجیها! در زندگی لازم است تا آدم مزهی زندگی را بهتر درک کند.
چند روزی است فکر میکنم بایسکل سازی هم یکی از کارهای مورد علاقه ام است و استعدادش را دارم. مخصوصا اینجا میبینم جوانان اکثرا با آغاز بهار و گرمی، بایسکل میدوانند.
خدا را چه دیدی؟ شاید در کنار گلفروشی، خدمات بایسکل سازی هم زدم.
در بهاران کی بروید گل ز سنگ؟
خاک شو خاک، تا گل بروید رنگ رنگ
۲. به سراغ ما و به خانهی ما اگر آمدی ای مهربان، تنها و مثل آدمهای از گور برخواسته نه بیا،
من نه سهرابم که بگویم نرم و آهسته بیا و نه فروغ که سراغ چراغ خانهی خود را از مهمان خود بگیرم.
من میگویم با شر و شور بیا، با خُلق خوش و لب خندان بیا، زن و بچه و شوهر و آل و اولادت را هم با خودت وردار و بیار. همگی با هم بگوییم و بخندیم. اگر نه در این غربت، پیاز میشویم و میگندیم.
۳. میخواهم حساب و کتاب پولی و شخصی خود را با دوستان و آشنایان و اقوام و عقارب! دور و نزدیک تسویه کنم. از حالا فکر کنید و بیاندیشید و اگر احساس میکنید پولی از بنده طلب دارید، یا کسی از بنده پولی طلب دارد، از طریق پیام یا کامنت، هدایت بدهید تا اقدامات لازم انجام شود.
اگر احیانا از بنده قرضدار هستید، لطفاً مرا بلاک نکنید و وارخطا نشوید و نترسید. من اژدها یا هیولا یا گرگ آدمخوار کشمیری نیستم. ما یک وقتی دوست و رفیق هم بودیم.
عمرتان دراز و برخوردار باشید.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
