سرتاسر دشت و چمن‌، پر شده از گل‌های سفید رنگ مینا و گل‌ها…

سرتاسر دشت و چمن‌، پر شده از گل‌های سفید رنگ مینا و گل‌های زرد قاصدک. شاخه های بید مجنون، سبز سبز است و آسمان یکدست آبی است، بدون ذره‌ای ابر. بدون شک، بدون شبهه، بدون تردید.

آفتاب قرص است و بی واسطه به زمین می‌تابد. وقتی پشت به آفتاب، در میان چمنها می‌نشینم، پشتم داغ میشود و سردی نسیم را در سمت سایه‌رخ‌ بر روی پوست صورتم، حس میکنم.

دستم را به صورتم می‌کشم، دستم خار خار میشود، دو روز است که shave نکرده‌ام و این خارش و‌خاراندن هم مزه میدهد.

یک مرد درشت هیکل پهن و هرکول مانند، با صورت نازک پوست پیازی، که مویرگهای سرخ‌اش از زیر پوست مشخص است، دارد به نرمی و آرامی با کمپرسور هوا و با فشار آب، نیمکت‌ها و دراز چوکی های چوبی پارک را میشوید. دراز چوکی های چوبی و کانکریتی در طول بارانهای شش ماه گذشته، از جلبک و mold سیاه و چرک و کثیف شده بودند و اکنون دوباره رنگ روشن چوب را پیدا کردند.

بعضی‌ها، سگهای قندولک خود را برای گردش به پارک می‌آورند و چند نفری دارند در یک گوشه، قوتکان بازی میکنند. یک تخته چوبی با یک سوراخ گرد که کیسه‌های سنگین شنی ، شبیه همان هَمیانهای زر و سیم که در فیلمهای قدیمی می‌دیدیم را از دورتر پرتاب میکنند تا داخل سوراخ شود. کاری که ما با سکه‌های فلزی میکردیم. دلم میخواهد بروم و از آنها بخواهم مرا هم بازی بدهند. اما نمیخواهم خلوت دو نفره آنها را خراب کنم.

نیزارهای داخل مرداب، جوانه زده‌اند و سر از آب برآورده‌اند.

مرغابی‌ها نیز جوره جوره در آب شنا میکنند و گاهگاهی سر خود را در جستجوی چیزی، به زیر آب فرو می‌برند.

هر دو سمت پیاده رو، پر است از ماشین و جا برای پارک نیست. اینجاست که خدا را شکر میکنم هنوز به ماشین معتاد نشده‌ام و میتوانم مسافت‌های طولانی را پیاده روی کنم.

از پشت سرم، صدای ممتد و ترق ترق توپ تنیس می‌آید. یک جوان جان لوج سیکس‌پک دار با نیکر ورزشی و یک دختر با موی بلند دم اسبی و دامن کوتاه و پاهای لخت، دارند تنیس بازی میکنند.

یک ساجق جوهر دار شوگرفری را به دهانم میگذارم و آرام آرام می‌جوم، اولین بار است که آرزو میکنم ای کاش به جای ساجق، در چنین فضایی، سیگار می‌کشیدم.

این روزها، وقتی کسی سیگار میکشد و بویش اتفاقی به دماغم میرسد، خیلی حال میکنم. انگار سلولهای مغزم با دود سیگار، روپایی میزنند.

کف پاهای برهنه‌ام را بر روی چمنها میلغزانم و قلقلکم می‌آید و خوشنود میشوم.

آستین‌هایم را تا آرنج و پاچه‌هایم را تا زانو بالا زده‌ام تا از تابش آفتاب بیشتر بهره‌مند شوم.

اینجا روز است و اسلام آباد پاکستان دقیقا دوازده ساعت با اینجا اختلاف دارد. و این تبدیل ساعت را برایم راحت کرده.

هنوز بعضی دوستان جان آنجا هستند و گاهگاهی با آنها اختلاط میکنم.

به آنها میگویم تا میتوانید از فضا و خوراکیهای پاکستان لذت ببرید و بی خیال پس انداز پول در ایام مهاجرت شوید. فقط خوش بگذرانید. بخیر که اینورا آمدید، با تمرکز و یکی دو ماه کار کردن، به اندازه دو سال زندگی پاکستان، میتوانید پس انداز کنید.

باید پَندَکی گذشته‌ها را رها کرد، باید برای آینده برنامه داشت و سه چهار سال بعد خود را تصور کرد.

امروز به یک شرکت جمع‌آوری Junk زنگ زدم و قرار است بیایند و با هزینه سه صد دالر، آت و آشغال‌های دو سال زندگی در ونکوور را از حیاط پشتی خانه، جمع کنند و ببرند و به اصطلاح dump کنند، تا فضا بازتر شود، تا بتوانیم تنفس کنیم.

یک طیاره در آسمان پرواز میکند و صدای آن مرا به یاد صدای طیاره‌ها، در شب و روزهای نیمه دوم اگست ۲۰۲۱ می‌اندازد. مهلت ترسناک تخلیه. مهلت مزخرف خروج.

هزار تا نشای رومی/گوجه فرنگی فرمایش داده‌ام با یک کامیون کود و کمپوست.

یک روز که داشتم باغچه را شخم میزدم و برای کشت آماده میکردم، همسایه مان آمد پیشم و در مورد گل‌های لاله‌ای که امسال کاشته بودم سوال کرد، مشتاق بود بداند چه وقت و چطور آنها را کاشتم. همسایه ما یک خانواده فیلیپینی است که شوهرش زمستانها، در یک شرکت در عربستان سعودی کار میکند و خانمش caregiver است. وقتی در مورد کشت رومی با او صحبت کردم، خوشش آمد و آنها هم قرار است در باغچه‌شان، رومی بکارند. اینطوری خوب است و کرایه حمل و نقل کود و‌ کمپوست بین ما، سرشکن میشود.

دارم فکر میکنم رومی تازه چیده شده را که با چاقوی تیز، دو نیم کنم و نمک بزنم و با نان و پنیر بخورم، چقدر کیف میدهد. لذیذتر از شیشلیک, دلپذیرتر از فیتزا.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،