چند روز قبل، نزدیک خانه ما، نزدیک یعنی چسبیده به پنجره و …

چند روز قبل، نزدیک خانه ما، نزدیک یعنی چسبیده به پنجره و کوچه‌ی ما، یک نفر با موتر خود، جمعیتی را زیر گرفته بود و تا این لحظه، یازده نفر کشته و حدود بیست نفر زخمی شدند. روز جشن بود، یک جشن برای فیلیپینی ها به نام Lapu Lapu، من معنی آنرا نفهمیدم. اما گفتند به یاد و افتخار استقلال فیلیپین از اسپانیا در دو سه قرن گذشته این مراسم برگزار می‌شود.

مراسم باشکوه و زیبایی بود. از هشت صبح تا هشت شام ادامه داشت و بعد از آن تا ده و نیم شب قرار بود در زمین چمن فوتبال مدرسه John Oliver کنسرت و آواز خوانی ادامه داشته باشد.

اما ناگهان حادثه اتفاق افتاد و صدها موتر پولیس و آمبولانس آمدند و در این دو سه شب گذشته، اجازه تردد و عبور و مرور داده نشده بود.

اولاد های ما هم در این مراسم بودند. اتفاقی، تنها پنج دقیقه قبل از حادثه، آمدند خانه که تشناب کنند و دوباره برگردند به مراسم. نمیدانم چه بگویم؟ بگویم خدا فضل کرد؟ بگویم بخیر گذشت؟ بگویم بلا بود و برکتش نه؟ بگویم دعای بی‌بی پشت و پناه ما شده؟ نمیدانم.

اما هر چه بود گذشت.

از آن شب تا به حال، جمعیت دیگری، با اهدا و نثار گل و روشن کردن شمع در شب، همدردی و غم‌شریکی خود را ابراز می‌دارند تا کمی از اندوه و غمی که بر جای مانده است کاسته شود.

اتوماتیک و خودکار، به یاد حادثه دهمزنگ افتادیم. حادثه‌ای که در چاشت آنروز اتفاق افتاد و چندین نفر از همکاران ما که در مظاهره حضور داشتند، برای آب خوردن و تشناب کردن، برگشته بودند دفتر که ناگهان صدای انفجار آمد و آن تراژدی رقم خورد. از بین همکاران تنها امان جرات کرد و رفت تا زخمیها و اجساد را جمع کند. بعد از آن امان را با سر و وضع خون آلود انگار که از دکان قصابی برآمده باشد دیدیم که رفت حمام کند.

اگر غم را چو آتش، دود بودی

جهان تاریک بودی جاودانه

این چند روز این بیت شعر از شهید بلخی را با خودم تکرار میکنم.

اگر غم را چو آتش، دود بودی

جهان تاریک بودی جاودانه

غمگینم، پریشان خاطر و‌ حزین. آنقدر که احساس میکنم سنگی سنگین بر سینه ام نهاده باشند و توانایی نفس کشیدن را نداشته باشم. اما میدانم از این حادثه‌ها هم گذر میکنم و به زور خدا و سخی، تا هفتاد و پنج سالگی را زنده میمانم.

ما که از آن همه انتحار و انفجار، زنده برآمدیم، این مسایل تراژیک روحی روانی و عاطفی شاید سوسول بازی به نظر برسد، اما چیز دیگری که علاوه برای این تراژدی مرا رنج می‌دهد، نحوه‌ی همدردی هموطنان ما بود. آنوقت‌ها می‌شنیدم که یکی می‌گفت: خوب شد مردار شدند. مرغ کم گویش کم، چی حال بود کوته سنگی، خوب شد جمعیت کمتر شد. این مقایسه و Compare کردن این و آن هم باعث رنج مضاعف این تراژدی است. آیا ما هم مردم به شمار می‌رویم ؟ آیا ما هم همدردی را بلدیم؟ آیا میتوانیم بدون زنده باد و مرده باد گفتن چار روز زندگی را پیش ببریم؟

این غم‌های روز افزون، این دردهای رنگارنگ، این وزنه‌های سنگین ملال آور که هر روز به پر و پای ما پیچیده میشود، تا کجا میتواند جلوی پیشرفت مرا بگیرد و از نفس بیاندازد؟

اگر چه تا به حال این روزگار، با خونسردی تمام، دو سه باری پایش را روی گلویم فشار داده و مرا به سینه خوابانده و نفسم را کشیده است. اما تاب آورده‌ام و زنده مانده‌ام.

این روزها میخواهم زودتر از خواب بیدار شوم، بیشتر بگردم و پیشتر بروم و بیشتر ببینم. ببینم که شاید روزی این جهانگردی‌ها، این مقایسه‌ها، مرهمی بر دردهای ما باشد.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،