مرد باید که در کشاکش روزگار، سنگ زیرین آسیاب باشد.
این مثل را از معلم حرفه و فن در کلاس هفتم شنیدم. اسم معلم هم آقای روستا بود. از آن معلمهایی که در محله خود ما زندگی میکرد. یکی دو کوچه بالاتر از خانهی ما. نمیدانم روی چه حسابی بود، ولی معمولا ما محل زندگی معلمهایمان را بلد نبودیم. بعدها یک معلم داشتیم که به ما هندسه و ریاضیات و هنر و خوشنویسی درس میداد و تک و تنها با مادر پیرش در یک خانه در نزدیک آب انبار و مسجد محل جای گرفت و هر وقت آقا معلم را میدیدم که با پیژامه و زیر پیراهنی و بدن پر پشم و یک دبه سفید رنگ آمده در صف آب انبار وایستاده، تمام هیبت و شکوه معلمی و استادیاش در نظرم بهم میریخت.
این روزها، شاخهبری میکنم. شاخه های زیرین درختان کاج را قطع میکنم، شاخههای بلند پرچینها را از کمر کوتاه میکنم تا چشم انداز و view خانه بهتر شود. قبلش واقعا هوا حبس و خانه دلگیر به نظر میرسید و حالا که منظره رودخانه و خانههای پایین دست دیده میشود، احساس میکنم تا جایی که چشم کار میکند، متعلق به این خانه است.
کارفرمای این روزهایم، آقا معلم است. مترجم رسمی انگلیسی و فارسی. هم فارسی ایرانی و هم فارسی دری و تاجیکی.
سال گذشته بخاطر ترجمه گواهینامه رانندگی که از افغانستان گرفته بودم و نیاز بود به انگلیسی ترجمه رسمی شود به ایشان مراجعه کرده بودم. بسیار آدم خوش تیپ و خوش برخورد و خنده رو با سبیلهای تاب داده است و این روزها که در قطع کردن شاخهها به من کمک کرد، دیدم نام خدا زور زیادی هم دارد.
بیشتر روزها به دادگاه میرود. دفعه اول با تعجب گفتم: دادگاه برای چی؟ چیزی شده؟
خندید و گفت: نه، این کارم است. میروم جلسه دادگاه و صحبتهای وکیلها و صاحبان دعاوی را ترجمه میکنم. خیلی از فارسی زبانها که اینجا دچار مشکل میشوند، نیاز به دادگاه پیدا میکنند و چند خاطره از لهجهها و گویشهای مختلف فارسی در ایران و افغانستان تعریف کرد.
یکبار موقع غذا خوردن بودیم که صحبت از سفر و دیدن دوباره وطن بعد از مهاجرت شد. یکهو به آرامی گفت: من بعد از بیست و چند سال برگشتم ایران و دیدم که چقدر همه چی تغییر کرده.
این را که گفت، در ذهنم تصور کردم چطور قلب آدم میتواند این همه دوری اجباری را تحمل کند، حتما قلب آدم نیز باید شبیه سنگ زیرین آسیاب شود تا بتواند این همه بار هجرت را تاب بیاورد.
امروز هوا ابری است و خواب ماندم. فکر میکردم هنوز آفتاب طلوع نکرده، نگو (خوشنَه) که ابر بوده.
به کف دستهایم نگاه میکنم. پینه نبسته اما چون سنگ، سفت شدهاند. به خودم میگویم: نازک نا رَنجی نباش، مرد باید که همه جوره در کشاکش زندگی، سنگ زیرین آسیاب باشد.
صبور، سربهزیر و سخت.





![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
