زندگی زیباست.

زندگی زیباست.

هوا خوب است.

من خوشحال هستم.

من خوشحال و شاد و خندانم.

این روزها، این روزهای آخر اردیبهشت، که اول آن میلاد سعدی است و اواسط آن تولد معشوق و انتهای آن هوا دلپذیر شده. چه دلپذیری!

چند روز قبل یک تبلیغ دیدم که تا هنوز که به آن فکر میکنم ریز ریز با خودم می‌خندم:

1+1=3

(if you don’t use condoms)

آن سگ سرچ ذهنم شروع به کند و کاو میکند و میگردد ببیند چه معادل‌های دیگری برای آن پیدا می‌کند. رسیدم به این جک که پسره به دختره مسج میکنه: 293

بابای دختر می‌بینه و میگه یعنی چی این پیام؟

دختر میگه یعنی:

الهی ۲ تا بشیم، ۹ ماه بعد، ۳ تا بشیم.

این روزها، زیر فشارم. همان حکایت معروف:

آن یکی در زیر بار و آن دگر در زیر یار

هر دو مینالند اما، این کجا و آن کجا!

و من هم اینم و هم آن. روزها در زیر کار و شبها در بغل یار، مینالم و با این نالش و مالش و بالش، باتریهای خود را شارژ میکنیم.

باید یک تپه Mulch سیاه‌رنگ را انتقال بدهم ببرم در حیاط پشتی یک خانه که دسترسی و مسیر ماشین‌رو ندارد و سر بالایی هم است. در کف باغچه، روی خاک، برای جلوگیری از رشد علفهای هرز، Weed barrier یا Garden fabric پهن میکنیم و روی آنرا با مالچ می‌پوشانیم.

اقلیم ونکوور مرطوب و بارانی است و چشم بهم بزنی، خاک پر از علفهای هرز می‌شود که کندن آنها با دست واقعا مصیبت است.

جان غریب و یک دل کلان و یک بیل و دو سطل کار است و مقداری لطیفه و جک برای سرگرمی. مثل همین دو خطی که پیش‌تر گفتم.

محل کار در North Vancouver است و تو فکر کن در دامنه‌های کوه آسمایی کابُل، بخواهی بشکه‌های آب را تا آن خانه‌های کمر کوه بالا ببری. راه موتر هم نیست. چکار می‌کنی؟

کمر را باید محکم کرد و زور زد.

درست است که Smart Work، بهتر از Hard Work است، اما گاهی جواب نمی‌دهد و باید سخت کار کرد.

این روزها، بنا به توصیه دکتر و کارشناس مسایل روحی روانی، بیشتر کارهای فیزیکی و در هوای آزاد انجام میدهم. نمیتوانم پشت میز و پشت کامپیوتر بشینم و باید خود را از فضای Social media فارسی دور نگهدارم. چرا که چیزی جز اندوه و یاس و نا امنی و جنگ و کشمکش و بحث‌های بی‌خود خاورمیانه‌ای، چیزی نیست. کار تا جایی پیش رفته که:

No news is good news.

هر خبر و گزارش و تحلیل، مثل تیری نامریی، روح و روان آدم را در هم میشکند و پریشان میکند.

همین‌ها، باعث شد که خودم رو بیاورم به Garden therapy و دستم را به خاک سیاه بزنم تا سبز بمانم.

وقتی باغبانی میکنم، شبها راحت می‌خوابم. کمتر به آینده فکر میکنم و کمتر حسرت گذشته را می‌خورم و کودک درونم شاد است.

موقعی که کار فشار می‌آورد، خودم را با شعرها، با اعداد، با نگاه کردن دقیقتر به جزییات گیاهان، سرگرم میکنم.

مثلاً به این فکر میکنم که:

رفت و برگشت من، چند قدم میشود؟

آرایش برگها و تعداد برگچه‌های این گیاهانی که در مسیر میبینم چگونه است؟

صدای چه پرنده‌هایی به گوشم میرسد؟

و وقتی به جواب سوالهایم میرسم، سعی میکنم Subject های جدیدی ایجاد کنم. مثلاً فکر میکنم این بیلی که در دستم است، بیل نیست، پارو است و خود را در حال پارو زدن یک قایق در وسط آب، تصور میکنم و با خودم میخندم و میگویم:

دریای غم، ساحل ندارد، کون گشاد، پارو بزن! یالا پارو بزن!

پارو، پارو، پارو، تا غرق نشه یارو.

آرایش برگها، زیباست، رنگ گل‌برگ‌های شقایق، بی نظیر است.

وقتی این سوالات و جوابهایش، تکراری شد و خسته شدم، شروع کردم به شمردن تعداد پله‌هایی که باید بالا بروم، ده تا پله بود. بعد با خودم می‌گفتم: ده تا، ببین چه چیزهایی را میتوانی با ده مورد لیست کنی؟

اولین چیزی که به ذهنم رسید، دوازده امام و چهارده معصوم و پنج بنای مسلمانی نبود. ده اصلی بود که گوگل در ابتدای کار خود در سال ۱۹۹۷ لیست کرده بود:

Ten things we know to be true.

وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتم، از هر پله، یکی از آنها را با خودم تکرار میکردم.

بعد موسیقی بی‌کلام شنیدم،

موسیقی فیلم Schindler’s list، واو، بی نظیر است این موسیقی.

به 1200 نفری که آن آقا و خانمش، آنها را از مرگ نجات داده بود فکر کردم و شروع کردم به شمردن تا ۱۲۰۰، نتوانستم، تمرکز نداشتم و با خودم حساب کردم دیدم این تپه mulch ممکن است در مجموع پنجصد سطل هم نشود و به عظمت 1200 نفر و عظمت کار Schindler پی بردم.

دوباره با خودم فکر کردم آیا در این دوره و زمانه کسی مشابه شیندلر وجود دارد؟

اینجا بود که به Nader Mousavi رسیدم. او که بیست و پنج سال است که تک و تنها، بدون حمایت و امکانات آنچنانی، بین همه‌ی بگیر و ببند‌های کلانتری و نیروی انتظامی و اتباع بیگانه! با هیچ و از هیچ! شبیه بیگ بنگ، یک مدرسه با ۱۲۰۰ دانش آموز و کودک و آواره و مهاجر افغانی و صدها معلم کارورزیده را در تهران اداره میکند و ثابت کرده که تربیت چه چیزی نیست؟ و آموزش و تربیت شاد و طربناک چگونه ایجاد میشود؟ هر سال این روند آوارگی و آموزش کودکان، تکرار میشود و تکرار. او از شیندلر هم شیندلرتر است. او واقعا نادر است.

این روزها، مهمان داریم. مهمانی از ساسکاچوآن، برای اطلاع بیشتر شما عرض کنم که Saskatchewan در چین نیست. این نام یکی از استانهای کانادا است. خیلی هم شبیه نام ماساچوست آمریکا است.

فخریه و فروهر، برای چکر دادن مهمان، ماشین را لازم داشتند. آدرس محل کار را دادم بهشان و آمدند ماشین را بردند. بدون وسیله و پای‌کش بودم.

صاحبخانه، آقا حمید، که مردی مهربان و دقیق است، پیشنهاد داد که با ماشین خود او، به خانه برگردم و فردا صبح، با همان ماشین، بیایم سر کار. چشمهایم از تعجب گرد شد و بی نهایت خوشحال شدم.

شب که به خانه رسیدم، حمام کردم، در کف اتاق دراز کشیدم و شاهرخ، پاها و کمرم را ماساژ داد، بدن را با روغن جادویی Navratna چرب کردم و تخت خوابیدم.

شادم که این روزها که میگذرند.

Add a comment

*Please complete all fields correctly

Related Blogs

#better_Afghanistan
🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]
خاصیت برگ دارد آدمی،