این روزها، دلم لک زده برای نوشتن و قصه کردن، اما فصل فصل گل و گلکاری و باغ و باغداری است.
از گل صبح که بیدار میشویم، دویدن دویدن آغاز میشود و تا شام که جنازهام را به خانه میرسانم و دراز به دراز در کف اتاق ولو میشوم. حتی گاهی شیمه و انرژی برای حمام کردن و نان خوردن را هم نمیماند و نیمههای شب، وقتی همه جا را سکوت پر میکند، از درد دست و پا و کمر، بیدار میشوم و میروم شاور میگیرم و در تخت خواب میخزم. سر کلاسهای شبانهی زبان انگلیسی را هم چلیپا کشیدهام. من آدمی نیستم که بیشتر از این بتوانم انگلیسی یاد بگیرم. مغز کانکریت گشته. اشتیاقی برای یادگیری بیشتر نیست. همینهایی را که این همه سال یاد گرفتهام عملی کنم، برای هفت پشتم کافی است.
یادم باشد دربارهی خانم دکتر همسایهی ایرانی مان که عاششق انجیر است، دربارهی Gerya، دربارهی داستان عطر یاس امین الدوله و گاردنیا و گلهای زرد و نارنجی همیشه بهار، دربارهی تلاش یک مادربزرگ برای مرتب کردن باغچه بخاطر برگزاری جشن تولد نواسهاش، دربارهی چمن زمین فوتبال و دربارهی که حسین آقا، اوستای بی نهایت مهربانم که قرار است افتخار شاگردی پیش ایشان را داشته باشم، بنویسم.
فصل توت فرنگی شده، فصل گوجه سبز و زردآلو،
خواب زور شد.
خواب در دیده بسی سنگین است، شیرین است…


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
