این روزها در بین گلها و درختها هستم. در هوای آزاد و زیر آفتاب گرم تابستانی.
چند روز قبل یک سفر خانوادگی رفتیم سمت تورنتو و مونترال و کبک سیتی و بعضی دوستان قدیمی و عزیز را دیدیم.
بعضیها را هم سعی کردیم نبینیم که آنها را هم اتفاقا دیدیم!
بهرحال، حالا برگشته ام و در ونکوور قشنگ، درحال کسب درآمد و روزی حلال و بی منت هستم.
اگر چه تنها کار و تلاش من کفاف خرج خانواده را نمیکند و هنوز محتاج کمک و یاری دولت میباشم.
اما همهی تلاشم این است که بتوانم آنقدر در کار و کار آفرینی جلو بروم که بتوانم ارزش افزوده ایجاد کنم و حقوق و دستمزدم صرف بر اساس جان کندن و عرق ریختن نباشد. و این نیاز دارد که زبان انگلیسی خود را تقویت کنم و فرهنگ کاری اینجا را بهتر یاد بگیرم. یکی از مهمترین مسایل، سر وقت بودن و نظم است. مورد بعدی رعایت مسایل ایمنی و سلامت است. نباید کار موجب تباهی جان شود. تغذیه و نوشیدن آب در وقت کار و استفاده از کرم ضد آفتاب خیلی توصیه میشود.
همچنین ورزش و حرکات کششی و نرمش روزانه خیلی خیلی در انجام بهتر کارها مفید است.
این روزها، جنگ ایران و اسراییل هم فعلا تمام شده و خاطر ما هم کمی جمعتر است. خانوادهی پدری من در ایران زندگی میکنند و اخبار ایران و افغانستان همواره بر روح و روان ما تاثیر گذار است. رفتار چند روز قبل حکومت ایران با مهاجران افغانی هم که گل سر سبدی بود بر تمام دردها و رنجهایی که یک مهاجر میتواند با خود حمل کند. آنقدر این خبر و واقعه درد داشت که تمام دردهای دیگر را با خودش شست و برد. و به خودم قول دادم دیگر از هیچ چیز و هیچ کس گله و شکایت نکنم و فقط شکرگزار مکان و زمان و شرایطی باشم که فعلا در آن حضور دارم.
کار، امنیت، درآمد، احترام، یادگیری، خدمت، برنامه ریزی برای آینده و کمی هم خیالپردازی.
سرعت همه چی اینجا بالاست. مثلاً در اتوبانها وقتی آهنگ گوش میکنم و روان هستم یهو نگاه میکنم به درجه سرعت و میبینم حدود ۱۲۵ کیلومتر در ساعت را نشان میدهد و انگار نه انگار که این همه سرعت داشته باشم.چون همه ماشینهای اطرافم سریع حرکت میکنند و من متوجه سرعت خودم نمیشوم. قبلتر، وقتی سرعتم از صد کیلومتر بالاتر میشد، کف دستهایم عرق میکرد از ترس و استرس. اما حالا واقعا انگار که نه انگار. عادی شده. البته جادهها هم خوب و وسیع و خلوت است.
کار میکنم، بیشتر به خاطر اینکه حالم خوب بماند. کار در بیرون از خانه، خوب است. حقیقتا، من آدمی نیستم که زیاد بتوانم در خانه بشینم. بیشتر از سه چهار ساعت، حتما درگیری ایجاد میکنم. گیر میدهم به یک چیزی و شاید هم بهانه تراشی کنم. پس بهتر است که رنگم گم باشد و در بیرون ها برای خودم بچرخم.
موقع رانندگی، حتما ساجق(آدامس) میجوم. ساجق جوهردار شوگرفری با طعم نعنا یا اگر گیرم بیاید از آن ساجقهای گلابی رنگ که میشود آنها را باد کرد و ترق و شرق جوید.
مادرم هر وقت ساجق میجود، آنقدر خوب ترق و شرق ساجق را میکشد که بیشتر از خود ساجق، از صدای ترق ترق جویدن آن کیف میکنم.
کار میکنم و پولم را بدون پیگیری و درگیری و دعوا پرداخت میکنند. گاهی نقد یا کش و گاهی چک همان روز و گاهی ترانسفر میکنند به حساب بانکی. یادم میآید در زمانهای قدیم، گاهی یک روز کار میکردیم و یک هفته باید دنبال صاحب کار برای گرفتن پول خود میدویدیم.
این روزها، دلم آب میخواهد، دلم غذا میخواهد، دلم خواب میخواهد و وقتی همهی اینها فراهم شد، چیز میخواهد.
چند وقت قبل، یک فیلم دیدم از بهروز وثوقی به نام قیصر که یک جایی از فیلم میگفت: وقتی گریه میکنم هنوز احساس میکنم که زنده ام،
اما برای من، این احساس زنده بودن، با چیز است.
ادامه حیات، تنفس، کسب انرژی و امیدوار شدن، تنها از این طریق برایم ممکن میشود.
این را با کمی سانسور و از دلم گفتم. خیلی مختصر و کوتاه.
چون احساس میکنم وقت اضافی برای پیچاندن و لفافه نداریم. وقتهای اضافگی را باید کار کرد و جان را پرورش داد.
چند روز قبل یک تربوز بی دانه خوردم. حس کردم در دهانم دندان نیست. من از تربوزهای دانهدار خوشم میآید. انار و تربوز بی دانه برای پیرها است.
از یک باغچه که در طول این پنج شش ماه دست نخورده بود، و باید مرتبش میکردم، یک عالمه، بذر گل جمع کردم و آوردم در باغچه جلوی خانه پاشیدم. من از حالا اشتیاق دیدن سال بعد را دارم که ببینم این تخم گلها، چه خواهند شد.
نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکندهام
گاهی که با دوستانم صحبت میکنم و از خاطرهای یاد میکنم، یکهو میخندند و میگویند: حالت خوشه مهندس ؟
اون قضیه مربوط بیست سال قبل بود.
ولی برای من هنوز بدیع و تازه است، انگار همین دیروز بوده باشد.
ساعت چهار صبح است، هوا روشن شده و پنجره باز است، از پنجره نسیم خنک و تازهای میورزد و لابلای انگشتهای پایم را قلقلک میدهد و جانم تازه میشود.
در خیالات خودم غرق میشوم، دلم میخواهد یک باغ از بلوبری و انگور درست کنم. و همه دوستان را دعوت کنم تا به سر سلامتی همدیگر هزار کار انجام بدهیم و یک عالمه حرف بزنیم. بدون ترس، بدون خجالت، بدون فکر. با کلهشقی تمام
به امید آن روز.


![🎉 It's my fan-iversary! I've been a top fan of VanDusen Botanical Garden since November 15, 2023. @[100064771598345:2048:VanDusen Botanical Garden]](https://pen.momtazhost.com/wp-content/uploads/2026/02/10239312730815507.jpg)
